تاریخچه امامزاده های ایران
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦  کلمات کلیدی: تاریخچه امامزاده های ایران ، آل علی ، شهربانو ، علویان

اگر چه این مطلب به صور و اشکال مختلفه در کتب داستانها و امثله مندرج ا ست و حتی نظایر آن در عصر حاضر کم و بیش در گوشه و کنار ایران رخ می دهد (نگارنده این کتاب خود شاهد و ناظر بود که قریب سی و پنجسال پیش جمعیت کثیری از مردم آمل و روستاهای اطراف مثل سیل خروشان یک روز صبح به سوی امامزاده ای در چند کیلومتری شمال شهر آمل به نام یوسف رضا روی آوردند تا امام هشتم "امام ر ضا (ع)" را که شب قبل به آنجا آمده مهمان یوسف رضا بود زیارت کنند!).

اتس از آنکه ایرانیان به شرف دیانت اسلام مشرف شدند نسبت به سلاله پیغمبر (ص) و آل علی (ع) علاقه و ارادت خاصی پیدا کردند . عشق و علاقه ایرانیان، قطع نظر از جنبه دیانت و اعتقاد مذهبی، مبتنی بر دو اصل و دو علت دیگر نیز بود . که یکی موضوع مظلومیت آل علی (ع) و غصب حق مسلم آنها از طرف خاندان بنی امیه و بنی عباس بوده است، و دیگری مو ضوع قرابت و همبستگی از لحاظ شهربانو دختر یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی که وی را همسر حسین بن علی (ع) و مادر امام سجاد می دانند (دکتر شریعتی ازدواج حسین بن علی (ع) با شهربانو را قویاً تکذیب می کند - ر.ک. تشیع علوی و تشیع صفوی، ص 113)

به همین جهات و علل هر جا که فردی از اعقاب ائمه هدی (ع) بدرود زندگی می گفت، قبرش مزار شیعیان می شد و بر بالای مدفنش بقعه و بارگاه مجللی بر پا می کردند.

چون حکومت و فرمانروایی به ایلخانان مغول رسید، به گفته خواجه رشیدالدین فضل الله، غازان خان به دوازده امام و سادات علوی تعلق خاطر پیدا کرده بود.

شادروان عباس اقبال آشتیانی در کتاب نفیس تاریخ مغول، در رابطه با احترام غازان به سادات علوی و اهل علم چنین می نویسد: به اندازه ای در احترام به مقام منتسبین به خاندان رسول و اهل علم کوشید، که در  عهد او عمال دیوانی در فرمانهای دولتی گاهی اسامی سادات را بر اسم ایلخان و شاهزادگان مقدم می نوشتند. چون سلطان محمد اولجایتو به مذهب تشیع تعلق خاطر پیدا کرد و از اولجایتو به خدابنده تغییر نام داد، قدر و مقام سادات هاشمی بیش از پیش قرب و منزلت پیدا کرد . سلطان محمد سکه به نام دوازده امام زد و مقابر آنان ملجأ و پناهگاه مغولهای تازه مسلمان گردید . از طرف دیگر فرمود داغی بساختند و نام ابوبکر بر سر داغ نقش کردند و موالی سنت و جماعت را فرمود که داغ بر پیشانی نهادند و همچنین تا آن اندازه به سادات اعتقاد و ایمان پیدا کرده بود که "کاسه آش را به دست می گرفت تا قبلاً سیدی بیاشامد".

اگر موضوع تعصب و علاقه آنان به همین جا ختم می شد جای بحث و تأمل نبود ولی متأسفانه کار به جایی کشید که می گویند از طرف یکی از حکمرانان مغول فرمان صادر شد که به جز مقابر پزشکان و بقاع سادات علوی که دسته اول طبیب جسم و طبقه دوم شفادهنده دل و جان هستند، سایر بقاع و مقابر را با خاک یکسان کنند، زیرا به زعم و عقیده آنها تنها این دو دسته هستند که با نقش خود بر دلها حکو مت می کنند و مقابر آنان را میتوان مزار و ملجأ قرار داد . بدیهی است اگر این فرمان اجرا می شد مقابر کلیه فضلا و دانشمندان و مفاخر علمی و ادبی ایران که از آن دو دسته خارج بوده اند، ویران می گردید و از مدفن آنها اثری باقی نمی ماند. کما اینکه امروز نیز به همان درد مبتلا هستیم و مقابر غالب بزرگان ما معلوم و مکشوف نیست.

ایرانیان زیرک و هوشمند که تاب تحمل چنین مصیبتی را نداشتند و هر گز حاضر نبودند که مقابر فضلا و دانشمندان را در مقابل دیدگانشان ویران کنند؛ در مقام چاره و علاج برآمدند و مآلاً به این نتیجه رسیدند که چون مغولان نسبت به سادات علوی بیش از حد و اندازه علاقه و ایمان دارند، مصلحت زمان در این است که به منظور اغفال حکام مغول و جلوگیری از نهیب و خرابی، موقتاً برای مفاخر متوفای خود، شجره نامه های مجهول درست کنند و با انتساب آنها به یکی از ائمه طاهرین (ع) و با توجه به اسم کوچکشان آنها را فی المثل امامزاده محمد یا امامزاده قاسم یا امامزاده عبدالله و جز اینها بنامند تا اگر روزی دست روزگار بر قدرت مطلقه عمال و حکام مغول قلم بطلان کشید، شجره نامه های اصلی و واقعی بزرگان خویش را بر سر جایشان گذارند و شجره نامه های مجعول را از روی مقابر امامزاده های مصلحتی بردارند . ولی با نهایت تأسف طول مدت حکومت مغولان مجال تحقق چنین آرزویی را نداد و آن دسته از ایرانیانی که به حقیقت مطلب واقف بودند همگی مردند و اسامی و انساب واقعی این امامزاده های مصلحتی در دل خاک مدفون گردید . خاصه اینکه امیر تیمور گورکانی و اعقابش هم که بعد از ایلغار مغولان بر سر ایرانیان فرود آمده اند نسبت به سادات علوی علاقه و احترام خاصی مبذول می داشتند، چنان که امیر تیمور پس از فتح یکی از قلاع هندوستان فرمان داد "گبران را از مسلمانان جدا کرده به تیغ جهاد بگذرانید و خانمان موحد و مشرک عرصه تاراج گشت الا اموال سادات که از آسیب مصون و محروس ماند و همچنین چون شهر آمل در طبرستان گشوده شد و قلعه ماهانه سر هم به تصرف درآمد، امیر تیمور گورکانی اشارت کردند که قتل عام بکنند مگر سادات را نکشید . دیگر هر چه که را یابند محابا نباشد.

غرض از تمهید مقدمه بالا این است که غالب امامزاده های فعلی در ایران مزار بزرگان و دانشمندان ایرانی است و بر هر ایرانی پاک نژاد و پاک نهاد فرض مؤکد است که از کلیه عوامل و امکانات موجود برای کشف هویت اصلی صاحبان این بقاع و مقابر استفاده کند تا متدرجاً صحیح از سقم و مجعول از غیر مجعول تفکیک و شناخته شود.

راست است که بعضی از این امامزاده ها به ویژه آن عده که در روستاهای دور دست و شکاف کوهه ا و اعماق جنگلها وجود دارند و پای هیچ عربی در ازمنه قدیمه به آنجاها نرسیده است، مولود مطامع بعضی شیادان است که برای تحصیل مال و ثروت با اظهار خوابها و رؤیاهای دروغین به مقام مقدس سیادت و سلاله پیغم بر اکرم (ص) اهانت و اسائه ادب ورزیده اند، به قسمی که بعضی ها گمان برده اند که تمام امامزاده ها احیاناً از این دسته و طبقه هستند، ولیکن به ضرس قاطع باید بدانیم که تعداد این گونه مقابر مصلحتی زیاد نیست و اکثریت بقاع و مقابر را سادات جلیل القدر هاشمی و فضلا و دانشمندان ایرانی تشکیل می دهند . به طور کلی باید دانست که امامزاده های فعلی ایران از چند دسته خارج نیستند:

دسته اول واقعاً سادات اصیل و شریفی هستند که سالهای متمادی مرجع تقلید و ارشاد و استشارت بودند و پس از آنکه دعوت حق را لبیک گفته اند، بر مدفن آن ها بقعه و بارگاه با شکوه و مجلل بنا نهاده اند . مانند "شاهچراغ" در شیراز و "حضرت عبدالعظیم " در شهر ری و "آستانه" در گیلان و جز اینها که در صحت نسبت و اصالت آنها کوچکترین تردید و تأملی وجود ندارد.

دسته دوم همان بزرگان و دانشمندان ایرانی هستند که شجره نامه های واقعی آنها به علل و جهاتی که اشاره شد از میان رفته، صاحبان اصلی این گونه مقابر هنوز معلوم و مشخص نشده اند.

دسته سوم مولود مطامع و خوابنما شدنهای دروغین فلان شیاد و یا فلان خاله زنک هستند که اگر این گونه مقابر را حفر و نبش کنند اثری از جسد و استخوان پوسیده دیده نمی شود . به قول حاج سیاح "به یک خواب جعلی یک آدم فریب، قبری یا سنگی را امامزاده نامیده، معبد و ملجأ، بلکه قاضی الحاجات ساخته اند"

دسته چهارم مقابری است که صاحبان شان نه سید هستند و نه دانشمند و نه مولود مطامع و خوابنما شدنهای دروغین، بلکه این مقابر به سران و فرماندهان عرب در زمان خلفای بنی امیه و بنی عباس تعلق دارد که برای فتح طبرستان و تعقیب علویان آمده و به دست مردم آنجا کشته و مدفون شدند و عوام الناس به اشتباه آنها را زیارت میکنند "مثلا در کجور مازنداران قبری است که از مصقله که در زمان معاویه به طبرستان حمله برده، مدت دو سال با فرخان بزرگ، در زد و گیر بود و حربها کرد و در آخر به کجور آمده، ولی مردم آنجا و اهالی رویان در آن مقام او را بکشتند و گور او هنوز بر سر راه نهاده است . عوام الناس به تقلید و جهل زیارت می کنند که این از جمله صحابه رسول (ص) است و آن دروغ است".

نظایر این گونه مقابر به سران و فرماندهان متجاوز عرب، که مردم به اشتباه زیارت می کنند در مناطق شمالی ایران کم نیست و اسامی آنها بعضاً در کتب تاریخی ضبط شده که پژوهشگران می توانند به کتابهای مربوط به گیلان و مازندران مراجعه نمایند . همچنین در تاریخ اجتماعی ایران (ج 2، ص 55 ) نقل شده که قبر قتیبة بن مسلم باهلی سردار خونخوار عرب را در خراسان و ماوراءالنهر، ایرانیان ساده لوح زیارت می کنند و حاجت می طلبند!

عده ای از ارباب تحقیق و اطلاع دسته پنجمی هم قایل هستند و بعضی از این مقابر مصلحتی را گنجینه دفاین و ذخایر می دانند که متمکنین و ثروتمندان هر عصر و زمانی بر بالای آنها بقعه و بارگاه می ساختند و به نام یکی از این امامزاده ها نامگذاری می کردند؛ تا از دستبرد سارقین و گزند زورمندان زمان و تعدیات و تجاوزات حکام خود مختار مصون و محفوظ بمانند . بنای این گونه دفاین به صورت گنبد و امامزاده موقعی انجام می گرفت که آن شهر و آبادی از طرف حاکم همسایه و یا زورمندی دیگر از مناطق مجاور مورد حمله قرار می گرفت و ساکنان شهر مجبور به فرار میشدند و با بار و بنه ای به قدر مقدور از خانه و دیارشان مهاجرت می کردند . در چنین مواقع افراد متمول و ثروتمند که نقدینه زیادی از احجار کریمه داشته اند، آن جواهرات گرانبها را در زیر گنبد به شکل و هیئت بالا دفن می کردند تا اگر روزی به شهر و دیار خود بازگشته باشند، بدان دست یابند . ولی چون غالباً این مهاجرت سالهای متمادی طول می کشید و صاحب گنج و دفینه در دیار غربت می مرد؛ لذا ا ین گنبدها یعنی امامزاده های مصلحتی و مجعول باقی می ماند . در حالی که کسی نمی دانست که در زیر این گنبد کسی مدفون نیست، مگر سیم و زر و احجار کریمه ! اتفاقاً حفر و کشف بعضی از این گونه مقابر در خرابه ها و ویرانه های بلاد طبرستان تأیید این تشخیص و ادعا را نیز مسلم داشته است.

علی کل حال چون تفکیک این چند دسته بقاع و امامزاده ها خالی از اشکال نیست، فلذا مصلحت نیست که خشک و تر را به یک چوب برانیم و بر روی تمام امامزاده های موجود خط بطلان بکشیم چه حقیقت برای همیشه مکتوم نمیماند و بر اثر مرور و دهور زمان بالمآل حق از باطل تشخیص خواهد گردید.

در خاتمه برای استفاده محققان و پژوهشگران یادآور می شود که طبق یک آمار تهیه شده به وسیله سازمان اوقاف در داخل محدوده شهرهای ایران یکهزار و پنجاه و نه امامزاده وجود دارد (تنها استان سیستان و بلوچستان است که در آن هیچ امامزاده ای دیده نشده ا ست ). ضمناً در ا یران چهل و دو کلیسا، و بیست و شش کنیسه وجود دارد که پنچ کنیسه و دوازده کلیسا در تهران و بقیه در شهرهای دیگر قرار دارند.

مطالب این بخش از کتاب " ریشه های تاریخی امثال و حکم " تألیف زنده یاد مهدی پرتوی آملی گرفته شده است.


عرب و هجومش در پیوند با اسلام و ایران
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦  کلمات کلیدی: سرنگونی ساسانیان ، حمله عرب ، ابوبکر ، عرب و هجومش در پیوند با اسلام و ایران

دین اسلام آنچنانکه پیامبر فکر و عمل می‌نمود، دوجنبه داشت که در قرآن نیز بازتاب یافته است؛ یکی جنبه‌ی اعتقادی، اخلاقی و صرف دینی که بیشتر سوره‌های مکی به آن پرداخته‌اند و دیگری جنبه‌ی سیاسی و حکومتی و قانونی آن است. اگر در قرآن می‌خوانیم که اجباری در دین نیست، آن به معنای باور و اعتقاد و بویژه در مراحل آغازین اسلام است؛ وانگهی هنگامی که پیامبر لشکری برای مسلمان کردن قبایل می‌فرستد؛ هدف، حکومت و یگانه‌سازی عرب تحت لوای اسلام است. پیامبر باور داشته که اسلام دینی برای همه‌ی اعراب و برترین دینی است که باید همه به آن بگروند، او از اسلام برای یگانه‌سازی عرب نیز استفاده می‌نمود. از اینروست که باور داشت همه‌ی اعراب بایستی تحت‌لوای اسلام درآیند و نباید در عربستان مگر یک دین باقی بماند.[۱] برای نشان دادن این امر به ذکر نمونه‌هایی می‌پردازم: چون پیامبر در سال دهم هجرت خالدبن‌ولید را با ۴۰۰ مرد برای دعوت قبیله‌ی بنی‌الحارث‌بن‌کعب یا جنگ با ایشان به نجران فرستاد، به وی دستور داد که پیش از اقدام به جنگ سه‌روز را صرف دعوت آنان به اسلام نماید، آنچنانکه دعوت به همه‌ی آنها برسد و اگر پس از سه‌روز دعوت را اجابت نکردند آنگاه به جنگ با آنها بپردازد. خالد نیز چنان کرد و آن قبیله هم اسلام پذیرفت و کار به جنگ نکشید.[۲] خود پیامبر اندکی پیش از مرگش لشکری برای حمله به سوی شمال آماده می‌کرد و ابوبکر توانست در تابستان سال ۱۱ هجری باوجود وضع سیاسی خطرناک عربستان آنرا اجرا کند، هرچند که نتیجه‌ی چندی دربرنداشت.[۳] ابوبکر پس از پیامبر کمابیش توانست عربستان را یگانه‌سازد و حتی با توجه به پریشانی ایران و روم، سرزمین‌های عربی تحت حکومت و یا پشتیبانی این دولت‌ها را نیز بدست آورد. اما پس از او عمر خیال دیگری درسرداشت و برآن بود تا یک قدرت بزرگ عربی پدید آورد. سخنان عمر در برانگیختن قبایل عرب و کوشش او برای زدودن آثار خوف و هراسی که از ایرانیان در دل داشتند، بیشتر به کوششی در راه تحقق بخشیدن به آرزوی عرب در بدست آوردن سرزمین‌های آباد می‌ماند تا به آزمایشی در نشر دعوت اسلامی. اما در اینراه از حربه‌ی اسلام بهره می‌گرفت و جنگ را جهاد برمی‌شمرد و هدف را الهی می‌خواند. خلیفه‌ هدفی دیگر در سر می‌پروراند و راه‌هایی برمی‌گزید که با آن هدف متناسب باشد، حتی اگر آن راه‌ها از کوی اهل رِد‌ّ‌ه و بهره گیری از آنان بگذرد یعنی آنهایی که یک بار از اسلام برگشته بودند و پیش از او ابوبکر آنها را با قهر و غلبه به اطاعت درآورده و شرکت آنها را در غزوه‌های اسلامی منع کرده بود.[۴]سرعت عملی که عمر در بهره‌برداری از آشفتگی درونی ایران برای تصرف هرچه بیشتر از اراضی و درهم‌شکستن مقاومت‌های محلی به کار می‌برد، جایی برای تبلیغ اسلام باقی نمی‌گذاشت. در تاریخ سخن از یک یورش عام و همه‌جانبه از وی بایل عرب بصره و کوفه به مناطق پارس و خوزستان و جبال می‌رودکه به فرمان عمر در سال ۲۲هجری برای درهم‌شکستن مقاومت آنها انجا گرفت؛ یورشی که به شدت و حدت و مبالغه در کشتار و ویرانی توصیف شده است.[۵]

دلیل اصلی سرنگونی ساسانیان نه نظام طبقاتی است که این امر عاملی داخلی بود و به ناخشنودی مردم از قدرت بزرگان و گاه موبدان می‌انجامید و یک نتیجه‌ی آن بروز مزدک و سپس اصلاحات انوشه‌روان بود. از سوی دیگر هرچند که ادغام دین در حکومت به تدریج از جلای دین زرتشت کاست، اما جنبش‌های دینی مانوی و هم مزدکی نشان از پویایی اندیشه‌ی ایرانی علی‌رغم قدرت حکومتی مزدیسنا دارد، از این‌گذشته خود دین زرتشتی نیز هنوز حتی در واپسین دوران ساسانی دین اصلی ایرانیان بود و با یک اصلاح گسترده می‌توانست از پس بوداگرایی و مسیحیت و حتی مانویت برآید؛ در واقع ایرانیان تا هنگامی که شمشیر عرب را ندیدند، چیزی از اسلام نمی‌دانستند. عامل اساسی شکست ساسانیان، اتحاد عرب، و از هم‌پاشیدگی سیاسی و چنددستگی سران ساسانی و تضعیف ارتش در جنگ فرسایشی با روم بوده است. به‌ گفته‌ی فرای نخستین علتی که پیشرفت تازیان را آسان کرد، مسائل دینی نبود؛ که فرسودگی و نابسامانی فرمانروایی ساسانی بود.[۶] تازیان شمال عربستان با بهره‌گیری از اوضاع پریشان ایران برآن شدند تا با اتحاد با مدینه، رهزنی خود در مرزهای ایران را گسترش دهند و این عاملی شد تا این جنگ از سوی خلفای پیامبر، جهاد برای اسلام معرفی شود. اسلام برای عرب دروازه‌ای بود برای ورود به مدنیت؛ خود پیامبر نخستین دولت در همه‌ی عربستان را بنیاد نهاد و شاید برقراری نظام استواری در عربستان یکی از اهداف مهم پیامبر بوده باشد. اسلام برای اعراب که همواره در نزاع و درگیری‌های قبیله‌ای بودند، اتحاد و برادری آورد ولی این اتحاد از آنرو که نمی‌توانست در عربستان به سبب بی‌چیزیش دوام یابد، بدل شد به اتحادی ویرانگر تا آنجا که تمدن‌های بنام روزگار را برخاک کشاند. تازیان با گردآمدن در لوای اسلام و با اتحاد حاصل از آن و با نام اشاعه‌ی دین به سوی سرزمین‌های متمدن و ثروتمند به حرکت درآمدند. در واقع بهانه‌ی بسیاری از تازیان برای اسلام آوردن، شرکت در جنگ بود؛ آنها در مدینه اسلام میآوردند و سپس برای بدست آوردن غنایم فراوانی که از تمدن‌های بزرگ جهان آنروز یعنی ایران و روم در دل خود می‌پروراندند، به صحنه‌ی کارزار گام می‌نهادند. از سوی دیگر اعراب ساده بر این باور بودند که حتی اگر نتوانند از غنایم بهره برند از آنرو که برای اسلام جنگیده‌اند به بهشت می‌روند و در آنجا از نعمات بهره برمی‌گیرند. جرجی زیدان نویسنده نامدار عرب در کتاب تاریخ تمدن اسلام می نویسد: «تازیان بخاطر غارت و زن و اسیر و برده به اسلام روی آورده بودند». گرچه حمله‌ی اعراب به نام اسلام بود، ولی دست‌آورد آن گسترش ایدئولوژی اسلامی و باور به دین اسلام نبود، که تاسیس یک امپراتوری عربی اسلامی بود. بدین‌ترتیب اعراب در یک دست قرآن و در دست دیگر شمشیر داشته‌اند.[۷] از سوی دیگر امکان نداشت اسلام به آن سرعت بدون شمشیر از عربستان بدر آید، چرا که تازیان هیچ سهمی در صحنه‌ی فرهنگ و تمدن و سیاست در جهان آنروز نداشتند و همه، آنان را بیچارگانی می‌انگاشتند که قدرت به دست آوردن روزی خود را ندارند.

 

آنچه حمله‌ی عرب برای ایران به ارمغان آورد

از دید تاریخ جهانی، مهمترین نتیجه‌ای که پیروزی عرب برای ایران داشت، وارد نمودن ایران به جهان اسلام، یعنی به یک جامعه‌ی یگانه‌ای می‌باشد که از ملل مختلف تشکیل شده بود و ملیت در آن جایی نمی‌توانست داشته ‌باشد. این خود یکی از دلایل این امر بود که تا حدود یک هزاره، دولت واحدی در ایران پدید نیاید. چیره‌شدن عرب بر ایران، ملی‌گرایی ایرانی را که ابزاری نیرومند در یگانگی و پیشرفت ایرانیان بود از میان برد؛ از سوی دیگر همین حمله‌ی عرب بود که زمینه را برای سلطه‌ی ترکان و سپس حمله‌ی مغولان فراهم آورد؛ چراکه تا ساسانیان بر کار بودند، از مرزهای شرقی ایران به خوبی نگاه‌داری می‌کردند و گاه حتی جان در این‌راه می‌دادند (مانند پیروز).

تا پیش از دوران اسلامی، سخنی از بردگی گسترده‌ی ایرانیان نیست و دولت توانمند ساسانی اجازه‌ی چنین کاری به بیابانگردان شرقی و یا دولت روم غربی نمی‌داد، همچنین از مرزهای شمال کشور نیز با تمهیداتی که سد دربند نمایانگر آن است، به خوبی پشتیبانی می‌نمود؛ اما با فروریختن نظام ساسانی، نه تنها با حمله‌ی عرب گروه گسترده‌ای از ایرانیان به بردگی افتادند و سپس تحت نام موالی برچسبی نیمه‌برده‌وار بر آنها زدند، که نبود نظامی قدرتمند و سراسری تا یک هزاره که دولت ملی صفوی برسرکار آمد، باعث بروز تاراج‌های فراوان از شرق و شمال کشور می‌شد که خدا داند چه اندازه مردان کشته شدند و جوانان به اسارت رفتند و زنان مورد تجاوز قرار گرفتند. از این گذشته گرچه شاید داستان‌هایی از سخت‌گیری‌های شاهنشاهان ساسانی بشنویم، اما در دوران اسلامی است که باید از خون دل مردم در مواجه با انواع حکومت‌های مختلف ستمگر از امویان و عباسیان و سپس غزنویان و دیگر حاکمان ترک گرفته تا خونخوارانی چون چنگیز و تیمور سخن گفت که ردپای آنها تا عصر جدید با کسانی چون آغامحمدخان به پیش می‌آید.

از سوی دیگر حمله‌ی عرب ساختار مدیریت اصلی را از حکومت ایران حذف کرد (هرچند که سازمان دیوانی ایران تا مدت‌ها به کار خود ادامه داد، اما به‌تدریج رو به تحلیل رفت) و حکومتی بدوی پدید آمد؛ این در حالی است که  مدیریت حکومت است که کشور را رو به پیشرفت می‌کشاند؛ بنابراین ایران از دید تاریخی پس از حمله‌ی عرب به اغما فرو رفت، اما از آنرو که فرهنگ و پیشینه‌ای ارزشمند داشت، به زودی در جهان اسلام نیز خود را نمایاند، بدانگونه که با وزرات عباسی و داشتن پیشینه از واپسین دوران ساسانی، با مسلمان شدن گروه بسیاری از ایرانیان، جنبش فرهنگی بزرگی تحت لوای اسلام پدید آورد که ملل مختلف تحت انقیاد اسلام در آن شریک بودند. اما همین جنبش علمی اسلامی نیز در گذر روزگار و پس از دورافتادن از مبدا خویش (دوران انوشه‌روان) و نبود مشوق و نیرویی در ورای آن و در برخورد با حکومت‌های ویرانگر از کار بازایستاد و به سستی گرایید.

 

[1] محمدی، تاریخ و فرهنگ ایران ..، ج۳، ص۲۲۵  نقل از طبری

[2] محمدی. تاریخ و فرهنگ ایران..، ج۳ ، ص ۲۱۷ به نقل از طبری

[3] اشپولر، نخستین قرون اسلامی، ص ۳

[4] محمدی. تاریخ و فرهنگ ایران..، ج۳ ص ۲۲۱

[5] همان، ص ۲۳۰

[6] فرای. میراث باستانی ایران، ص ۳۸۱

[7] محمدی، تاریخ و فرهنگ ایران، ص ۳۴۹


جایگاه زن در ایران باستان
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦  کلمات کلیدی: جایگاه زن در ایران باستان ، زن در روزگار هخامنشی ، سروده های زرتشت ، شاهنشاهی هخامنشی

اندیشه‌ی ایرانی که برپایه‌ی سرشت نیک خود و اندیشه های زردشت پدید آمده بود، به خوبی می‌دانست که زن و مرد باهم برابر و در کنار ‌یکدیگرند. کریستن سن، خاورشناس بزرگ دانمارکی می‌گوید: «رفتار مردان در برابر زنان در ایران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی از آزادی کامل برخوردار بود». افزون بر این، در فرهنگ ایرانی، انبوه نام های زیبای گل ها و بوی گل ها و زیبایی گل و درخت و جان و جهان را که بر دختران می‌نهند، با هیچ فرهنگ و هیچ زبان و کشور دیگر نمی‌توان برابر کردن، و این همه به نشانه‌ی بزرگداشتی است که در اندیشه‌ی ایرانی برای دختر رواست و جایگاه بالایی که زن از آن برخوردار بوده است.[۱]

 

البته در کنار این برابری، هیچ گاه جایگاه زن به ورطه‌ی نادرستی نیفتاده است؛ چنانکه در نگاره های پارسه و دیگر جایگاه های هخامنشی نگاره‌ی هیچ زنی دیده نمی‌شود.  چنانکه پلوتارک می‌نویسد، ایرانیان در اموری که به بی عفتی مربوط می‌شود، به شدت حساس بودند،[۲]  ولی این امر موجب نمی‌شده که زنان در سراهای خود زندانی باشند. نبشته های دیوانی پارسه، گواه نقل مکان مکرر آنان است که گاه با شوهر و‌یا پدر خود سفر می‌کنند، که در این هنگام، جیره‌ی سفر آنان تفاوتی با مردانشان ندارد. آنان از خود، دارای املاک و کارگاه هایی بودند که خود آنها را اداره می‌کردند، البته می‌بایست به دیوان شاه گزارش کارهای خود را بدهند.

در سروده های زرتشت هرجا که نام مردان آمده است، نام زنان نیز آمده، در حقیقت خطاب وی به همه‌ی انسان ها و همه‌ی جهانیان است.  برای نمونه در سرود‌یازدهم بند ۱۰ می‌فرماید: می‌دانم ای مزدااهورا که هر مرد و زنی که برابر آموزش و آیین تو در سراسر زندگی، کاری را که بهتر از همه است به جای آورد؛ به پاداش آن، بخشش پاک منشی به او ارزانی خواهی داشت و او را به آسانی از پل چینود خواهی گذراند. در‌یسنا ۴۱، بند۲، برابری کامل زنان و مردان  و جایگاهشان از دید مادی و معنوی آمده است: باشد که فرمانروایی نیک، مرد‌ یا زن، در زندگی مادی و معنوی فرمان راند. درباره‌ی آزادی در ازدواج، هیچ چیزی مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت، نسبت به دختر کوچکش پروچیستا نیست. زرتشت به دختر کوچکش پروچیستا می‌فرماید: پوروچیستا من جاماسب (وزیر گشتاسپ) را که‌یاور دین مزداست، از روی راستی و پاک منشی به همسری تو برگزیده ام، اینک تو با خرد نیک خود مشورت کن و در صورت پسندیدن او، با عشق پاک، در انجام وظیفه‌ی مقدس زناشویی بکوش.[۳] پس از آن دختر پاسخ می‌گوید: ای پدر، پس از ژرف اندیشی، من پسندیدم و دوست دارم و با ته دل به او مهر خواهم ورزید و او را به عنوان شوهر آینده خود، مانند پدر و بزرگ تر و راهنمای خود خواهم پذیرفت.[۴] در گاتها زرتشت به پسران و دختران جوان می‌گوید: ای دختران شوکننده و ای دامادان، اینک شما را  می‌آموزم و آگاه می‌کنم، پندم را به خاطر بسپارید و با غیرت، در پی زندگانی پاک منشی برآیید. هر‌یک از شما باید در  کردار نیک و مهرورزی بر دیگری، پیش دستی جوید تا این زندگانی مقدس زناشویی را با شادی و خرمی به پایان رسانید.[۵] در شاهنامه نیز هرگاه به پیوند همسری دو جوان بر می‌خوریم، دیده می‌شود که گاه دختر گام پیش می‌نهد و خواهان زناشویی می‌شود و از آن میان، می‌توان به دلدادگی و همسری رودابه و زال، پیشنهاد همسری منیژه به بیژن و پیشنهاد همسری آرزو دختر ماهیار گوهرفروش به پدرش برای بهرام گور اشاره کرد.

در روزگار هخامنشی، شاهنشاه همسر خود را ‌یا از خانواده‌ی هخامنشی برمی‌گزید و‌یا از شش خانواده‌ی بزرگ پارسی؛ این زن شاهبانو می‌شد. گاه شاهنشاهان، چندین همسر بر می‌گزیدند، چنانکه داریوش برای تثبیت جایگاه خود، چند همسر از خاندان کورش را برگزید. در روزگار افول هخامنشیان، شاهنشاهان هخامنشی افزون بر شاهبانو دارای زنان دیگری نیز بودند که آنها را زنان غیر عقدی می‌گفتند؛ چنانکه هرودت می‌گوید پارسیان هریک چند همسر برمی‌گزینند و شمار بیشتری همبستر دارند.[۶] البته این، تنها برای شاهان و شاید درباریان است و زندگی توده‌ی مردم برپایه‌ی تک همسری بوده است. در دیانت زرتشت و زندگی آریاهای نخستین، ازدواج بر پایه تک همسری بوده است. در همه متون پهلوی  در «مادیکان هزار دادستان» تنها‌یک نمونه از دو زنه بودن می‌بینیم و این امر دلیل آن است که چنین کاری نادر بوده است. به گفته‌ی استرابون[7]، مراسم ازدواج در آغاز نوروز برگذار می‌شده است؛ آرین[8] اشاره‌ی  کوچکی به رسم ازدواج پارسی دارد که در آن دو نامزد در کنار ‌یکدیگر جای می‌گرفتند و مرد، دست همسرش را می‌گرفت  و آنرا می‌بوسید.

هنگامی که شاهان پارس شام می‌خوردند، زنانشان در کنارشان  می‌نشستند و در ضیافت شرکت می‌جستند.[9] آنگونه که از نوشته های هرودت بر می‌آید، مردان روزگار هخامنشی به همراه زنشان در مهمانی ها شرکت می‌جستند. آیین هخامنشی چنین بود که شاهنشاه با مادر و همسرش بر سر میز خوراک می‌نشست. بدین گونه که در بالا مادر شاه و پس از آن خود شاه و پس از او هم، همسرش می‌نشست؛ همین آیین نشان می‌دهد که مادر شاهنشاه که هم مرتبه‌ی پدر وی است، از خود وی جایگاهی برتر دارد.

با آنکه در نگاره های رسمی هخامنشی زن دیده نمی‌شود، در میان آثار هنری کوچک به نقش های بی شماری برمی‌خوریم که زنان را می‌نمایاند. صحنه ای بر فرشی که از پازیریک بدست آمده و ملهم از هنر هخامنشی است دو زن را نشان می‌دهد که در برابر مجمری پایه دار در حال نیایش اند. شاهبانوان و شاه هر‌یک سراهای ویژه داشته اند. شمار فروانی، نقش زن عصر هخامنشی وجود دارد که در آن ها از دید جامه و کلاه و آرایه ها، فرقی میان زن و مرد به چشم نمی‌خورد. زنان به مانند مردان پوشیده اند، ولی رو و گیسوی خود را نمی‌پوشاندند.[۱0] حتی نقش های تشریفاتی انجمن های شاهانه، مانند انجمن مشهور بار در فضای مرکزی پلکان بزرگ آپادانا نیز،  صورتی است که از طرف زن های شاهنشاهی بزرگ ایران تقلید می‌شده است.

 

چنین بر می‌آید که زنان اشرافزاده می‌بایست آموزش و پرورش ویژه ای می‌دیدند. کورتیوس[۱1] از وجود زنان مسئول تعلیم کودکان خاندان شاهنشاهی، در کوکبه‌ی داریوش سوم خبر می‌دهد. از سوی دیگر کتزیاس، نام رخشان، خواهر داماد اردشیر دوم را ذکر می‌کند که بسیار زیبا و در کمانکشی و زوبین افکنی در زمره‌ی ماهرترین کسان بود. چنین نتیجه می‌شود که دختران نیز از تعلیم و تربیت بدنی برخوردار می‌شدند و طی آن در هنرهای رزمی سنتی آموزش می‌دیدند؛[۱2]  چنانکه  در کوکبه‌ی داریوش سوم نیز، شاهبانوان را در معیت زنان سوار بر اسب می‌یابیم[۱3].

آنگونه که از نبشته های دیوانی برجای مانده از پارسه برمی‌آید، زنان در کنار مردان در بیشتر کارها شرکت داشتند و گاه برای نمونه در کارگاه های دوزندگی مردان زیردست زنان جای داشتند و می‌توانستند مدیریت بخشی را در دست داشته باشند. حقوق مردان و زنان در برابر کار‌یکسان،‌ یکی بود. البته شغل های دیوانی به زنان داده نمی‌شد چرا که گاه مستلزم، سفر و دوری از خانواده بوده است. به زنان کارهایی داده می‌شد که زن بتواند در کنار کار، به وظایف خانوادگی خود برسد. به هنگام بارداری، زنان مرخصی داشته اند که به طبع حقوق آنها کم می‌شد، با این همه به مناسبت فرزند عایدی دریافت می‌داشتند. شمار کمابیش برابر زنان و مردان نشاندهنده‌ی نقش مهم اقتصادی زن در زندگی اش بوده است.

سیاست شاهنشاهان هخامنشی در پارس، برپایه‌ی تزاید توالد بود، چراکه هرچه شمار پارسیان بیشتر بود، چیرگی و سلطه‌ی پارسیان در کشورهای گونانگون استواری بیشتری می‌یافت. چنانکه شاهنشاهان هرساله به کسانی که دارای فرزند بیشتری بودند، هدایایی اعطا می‌کرد و به مادران باردار پاداش می‌داد.[۱4] از آنرو که پایه و اساس فرمانروایی بر ارتش بود، وجود مردان بسیار، سبب استواری بیشتر فرمانروایی می‌شد از اینروست که تنها تفاوتی که  میان زن و مرد وجود دارد این است که شاه از نوزاد پسر بیشتر خشنود می‌شد، چراکه اضافه حقوق برای نوزاد پسر دو برابر دختر است.

بررسی دقیق نبشته های دیوانی پارسه نشان میدهد که زن در روزگار هخامنشی از چنان مقامی برخوردار بود که در میان همه‌ی مردمان جهان باستان مانند نداشت؛ حتی زنها بی آن که چیزی از ثروت شخصی خود را از دست دهند و ‌یا مالکیت شان به خطر بیفتد، می‌توانستند دعوای حقوقی طرح کنند‌یا طلاق بگیرند. پس از شکست هخامنشیان، وضع اجتماعی زن ایرانی تغییر کرد و قوس نزولی را پیمود. زیرا در زمان سلوکیان، زنان و دختران بسیاری از‌یونان در ایران زندگی می‌کردند؛ و چون در‌یونان زن از برابری حقوق با مردان برخوردار نبود؛ لذا در وضعیت و سرنوشت زن ایرانی نیز تاثیر نهاد. هرچند که در روزگاران پسین، به دلایلی چون تماس با دیگر مردمان و دست بردن در آیین زردشت، برابری کامل زن و مرد که در روزگار اوستایی و سپس هخامنشی مطرح بود، تضعیف شد؛ با این همه اندیشه و آیین ایرانی برترین جایگاه را در درازای تاریخ برای زن نهاده است.

 

مراجع

۱.       بریان، پیر. امپراتوری هخامنشی، مهدی سمسار ، فصل ۷

۲.       جنیدی، فریدون. حقوق جهان در ایران باستان

۳.       راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، حکومت هخامنشیان

۴.       کخ، هاید ماری. از زبان داریوش،  برگردان پرویز رجبی، فصل۶

5.       Jahanian, Darius. "Iranian Woman in the Avestan period", circle of ancient Iranian studies

6.      Price, Masoume. "Women in Ancient Iran", circle of ancient Iranian studies

[۱] جنیدی، حقوق جهان در ایران باستان، ص ۴۵

[۲] اردشیر، ۲۷

[۳] گاثاها، سرود۱۷،‌یسنا۵۳، بند۳

[۴] همان، بند۴

[۵] همان، بند ۵

[۶] هرودت، کتاب 1، بند ۱۳۵

[7] کتاب ۱۵، فصل ۳، بند ۱۷

[8] کتاب۷، فصل۴، بند۷

[9] پلوتارک، اخلاق.  به نقل از بریان، جلد1، ص ۵۸۸

[۱0] راوندی، ص ۴۷۶

[۱1] کتاب۳، ۳، ۲۳

[۱2] چنانکه در شاهنامه نیز آمده است، چون گردآفرید در داستان سهراب

[۱3] کوئینتوس کورسیوس روفوس ۳، ۱، ۲۲

[۱4] پلوتارک، اسکندر، ۶۹


بهرام چوبین و نگاهی به کارهای او
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦  کلمات کلیدی: بهرام چوبین ، تاریخ نوابغ نظامی ، خسرو پرویز ، سواران کماندار

آلکس تیمبرلین سرهنگ بازنشسته ارتش آمریکا و نگارنده «تاریخ نوابغ نظامی» که کتابی به زبان انگلیسی است، روز درگذشت سپهبد بهرام مهران (بهرام چوبین) ژنرال معروف و نابغه نظامی قرن ششم میلادی ایران را پنجم ماه مه سال 592 میلادی یاد کرده است. وی که در «ری» چشم به جهان گشوده بود در خراسان خاوری درگذشت.

به نوشته برخی از تاریخ نگاران، سامانیان که مایه زنده شدن زبان پارسی و فرهنگ ایرانی شدند از تخمه بهرام چوبین بوده اند.

نپذیرفتن پادشاهی خسرو پرویز از سوی بهرام چوبین که در آینده به پایان عمر امپراتوری ایران در دوران باستان انجامید از فصول آموزنده تاریخ همگانی است.

خسرو پرویز هنوز پایه های پادشاهیش را استوار نساخته بود که با ناسازگاری ژنرال بهرام چوبین رو به رو شد زیرا که بهرام شنیده بود خسرو پرویز بر ضد پدرش شوریده است. خسرو پرویز چون یارای ایستادگی در برابر ژنرال بهرام را نداشت 23 نوامبر سال 589 میلادی به قسطنطنیه فرار کرد تا از موریس امپراتور روم شرقی کمک بخواهد.

موریس که چشم به راه چنین فرصتی بود یک سپاه کامل در دسترس خسرو دوم نهاد و خسرو با کمک این سپاه و هواداران داخلی اش در نبرد سال 591 میلادی پیروز شد و بر تخت نشست، بهرام به خراسان رفت و سپس در همانجا درگذشت.

مورخان تاریخ جنگها، جنگ بلخ در سال 588 را که پیروز آن بهرام چوبین بود، نبردی بی همتا نگاشته اند زیرا در آن، نوعی موشک بکار رفت و افزون بر آن، یک سپاه کوچک از دید شمار سربازان، یک ارتش بزرگ را شکست داده بود. به نوشته این مورخان، 28 نوامبر سال 588 میلادی در بلخ، ارتش ایران به فرماندهی ژنرال بهرام مهران در جنگ با خاقان «شابه» امپراتور سرزمین های شمال غربی چین که به خراسان بزرگتر دست اندازی کرده بود از جنگ افزار تازه ای که در آن نفت خام بکار رفته بود بهره برد.

خاقان شابه (خاقان = خان خانها ـ امپراتور، این واژه با تلفظ خاگان هنوز در مغولستان بکار می رود) زمانی از لشکر کشی ایران آگاه شد که بهرام تنها چهار روز از بلخ دور بود، و چون شنید که بهرام با کمتر از 13 هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با تمامی جنگجویان خود به رویارویی با بهرام شتافت.

در روز نبرد، بهرام به واحدهای آتشبار (نفت اندازان) دستور داد که یورش را با پرتاب پیکانهای آتشین آغاز کنند و ادامه دهند تا آرایش سپاهیان خاقان بر هم خورد و نتوانند دوباره آنرا بیارایند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با یورش نفت اندازان، با تیر چشم فیلها را هدف قرار دهند، و در این میان، خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را زیر تاخت و تاز گرفت. خاقان که چشمداشت یورش مستقیم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه بزرگ او متلاشی گردید و پسر وی نیز دستگیر شد و جنگ تنها یک روز به درازا کشید که از شگفتی های تاریخ نظامی جهان است.

مورخان نظامی درباره نفت اندازهای ژنرال بهرام چنین نوشته اند: بهرام در زمانی که از سوی شاه ایران فرماندار چارک شمال غربی بود (یک چهارم قلمرو ایران، از ری تا مرز شمالی گرجستان و داغستان کنونی شامل ارمنستان، آذربایگان و کردستان. در آن زمان، ایران به چهار ابر استان بخش شده بود که هرکدام را چارک نوشته اند) هنگام بازدید از مکان فوران نفت خام در ناحیه بادکوب (باکو) در کرانه جنوبی غربی دریای مازندران و آگاهی از نیروی آتش زنه این ماده، تصمیم گرفت که از آن نوعی جنگ افزار برای واحدهای رزمی ساخته شود و این کار به مهندسان ارتش واگذار شد. در زمانی کوتاه تر از یک سال، پیکانی ساخته شد که بی مانند به راکت های امروز نبود و این پیکان حامل گوی دوکی شکل آغشته به نفت خام بود که از روی تخته ای که بر پشت قاطر سوار می شد با کشیدن زه پرتاب می شد. شیوه پرتاب آن بی مانند به کمان نبود. دستگاه، از یک زه (روده خشک شده) و چوب گز (نوعی درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته ای سوار می کردند و دارای یک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکیل می دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گیری می کرد و فرمانده این آتشبار بود، مرد چهارم مامور آتش زدن بخش آغشته به نفت خام (پیکان) بود و مهمات رسانی می کرد و نفر پنجم نگاهبان قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نیزه دار نگاهبانی می کردند که هنگام عملیات زیر یورش قرار نگیرد.

این مورخان در این باره که چرا بهرام با 12 تا 13 هزار مرد به جنگ ارتشی چند برابر بزرگتر شتافت چنین نوشته اند:

«هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانیان، وقتی شنید که خاقان «شابه» به درون قلمرو ایران در شمالشرقی خراسان (تاجیکستان فعلی و شمال افغانستان امروز) راه یافته، بلخ را مرکز خود قرار داده و رهسپار تصرف کابل و بادغیس است ژنرالهای ایران را به نشستی در شهر تیسپون (مدائن، نزدیک بغداد) پایتخت آن زمان ایران فراخواند و تصمیم خود را به بیرون راندن بدون درنگ خاقان از قلمرو ایران به آگاهی آنان رساند و خواست که ترتیب کار را بدهند. هرمز گفت که پیرو آخرین اطلاعی که به ارتشتاران سالار (ژنرال نخست ارتش ایران) رسیده، «خاقان شابه» دارای ارتشی بزرگ و چند واحد فیل جنگی است.

ژنرالها پس از گفتمان، بهرام چوبین را برای انجام این کار خطیر برگزیدند و او ماموریت را پذیرفت. بهرام از میان ارتش ایران، حدود 12 هزار مرد جنگدیده 30 تا 40 ساله (میانسال) را برگزید که اضافه وزن نداشتند و میهندوستی آنان از پیش آشکار گشته بود و بیش از دیگران در برابر سختی تاب می آوردند و در جنگ سواره و پیاده آزموده بودند. وی به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات بسنده برای بیرون راندن زردها از خاک میهن روانه شد.

بهرام به جای برگزیدن راه معمولی، از تیسپون به اهواز رفت و سپس از راه یزد و کویر خود را به خراسان رساند به گونه ای که خاقان آگاه نشده بود. بهرام که در جنگ به روحیه سرباز بیش از هر ابزار دیگر باور داشت، در راه هر دو روز یک بار سربازان را گرد می آورد و برای آنان از اهمیت میهن دوستی و وظیفه ای که هر فرد در این زمینه دارد سخن می گفت و آنان را امید ایرانیان می خواند ـ مردمانی که می خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زیست کنند. بهرام سرانجام با همین سپاه ارتش خاقان را شکست داد.

و اما درباره درگیری ژنرال بهرام مهران با خسرو پرویز:

هنگامی که بهرام سرگرم پس راندن خاقانیان به آن سوی کوههای پامیر، و ساخت سنگربندی ها در مرز سین کیانگ و کاشغرستان امروز بود، شنید که در پایتخت، پسر شاه (خسرو پرویز) بر ضد پدرش کودتا کرده است که برق آسا خود را به تیسپون در کرانه دجله رساند. خسرو پرویز فرار کرد و به امپراتور روم پناهنده شد و بهرام تا گزینش شاه بعدی زمام امور را به دست گرفت که پرویز فراری با دریافت کمک از امپراتور وقت روم به جنگ او آمد. در آستانه نبرد، بخشی از ارتش ایران به پرویز پیوستند که بهرام پس از چند زد و خورد کوچک، ادامه برادرکشی و مرگ ایرانی به دست ایرانی را سزاوار ندانست و از میدان سیاست بیرون رفت و به خراسان بازگشت و تا پایان عمر در همانجا ماند.


نخست، زنده کردن زبان پارسی و سپس جهانگشایی
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦  کلمات کلیدی: زبان پارسی ، سلسله سامانیان ، امیر اسماعیل سامانی ، عباسیان

به نوشته روزشمار تاریخ جهان، امیر اسماعیل سامانی در ماه مه سال 900 میلادی در شهر بخارا به خواست سران لشکرش که پافشاری می کردند به بغداد یورش ببرد و به خلافت عباسیان پایان دهد پاسخ رد داد. شاه سامانی برای توجیه پاسخ خود، در یک گردهمایی همگانی (اصطلاحا: بارعام) گفت که بزرگترین برنامه ما باید زنده کردن زبان پارسی و فرهنگ نیاکان باشد نه گسترش قلمرو. اگر پیش از رسیدن به این هدف که بسیار بایسته است، دست به لشکرکشی به سرزمین های دوردست زنیم از هدف اصلی (زنده کردن فرهنگ ملی) دور خواهیم شد. افزون بر آن ما با یورش نظامی به بغداد، دشمنان تازه برای خود خواهیم ساخت که هم اینک و در آغاز کار، به سود ما نیست.


بازخوانی دروغی 2300 ساله (2)
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥  کلمات کلیدی: آیا حمله اسکندر به ایران دروغ بود؟ ، احمد حامی ، بازخوانی دروغی 2300 ساله 2 ، داریوش سوم هخامنشی

بیش از ۲۳۵۰ سال از نبردهای اسکندر مقدونی فاصله‌گرفته‌ایم، اما بسیاری از اقدامات او حتی با تکنولوژیهای نوین امروزی نیز ناممکن است. هرکس بهره‌ای هرچند اندک از دانش نظامی داشته‌باشد، می‌تواند حدس بزند داستان اسکندر هرگز در ابعاد عنوان‌شده، ممکن نبوده و نیست.

«بازخوانی دروغی ۲۳۰۰ ساله» عنوان مطلب بلند و قابل‌توجهی بود که در پنج شماره روزنامه ایران در اردیبهشت ماه ۸۳، به فتوحات اسکندر مقدونی و افسانه‌هایی که اروپاییان درباره جنگهای وی نوشته‌اند، اشاره داشت. انتشار این مطلب با واکنش گسترده خوانندگان روبرو شد و درباره بزرگنمایی نقش اسکندر در حمله به ایران، مطالب زیادی عنوان شد. در این‌جا، من تصمیم‌گرفتم تا با بازگویی آن، البته به‌طور خلاصه، شما را در جریان این دروغ بزرگ بگذارم.

متاسفانه، بخش اول این نوشته را در اختیار ندارم، اما آن‌چه که در پی می‌آید، بسنده می‌کند.

 

سپاههای بزرگی که هرگز وجود نداشت.

شاه‌بیت روایت اسکندرنامه‌نویسان، نبردهای سردار مقدونی با سپاهیان ایران است. به‌جز دهها جنگ فرعی که هرکدام در نوع خود بزرگ و پرتلفات بوده‌اند، سه نبرد در کمتر از ۵ سال روی‌داده که ورود اسکندر به آسیا و متصرفات ایران را آسان کرده‌است؛‌ اما پذیرش وجود چنین جنگهایی با چنین ابعادی ناممکن به نظر می‌رسد.

بررسی جنگهای سه‌گانه گرانیکوس، ایسوس و گوگمل نشان می‌دهد حدود ۲میلیون سرباز ایرانی در مصاف با ۳۵ هزار جنگجوی یونانی و مقدونی شکست خورده و متحمل صدها هزار تلفات شده‌اند! بنا بر روایات مورخان یونانی و غربی، کشته‌های ایرانی حدود ۲۷۰ برابر طرف یونانی بوده‌است.

اما به دلایل گوناگون این امر امکان ندارد؛ تهیه سپاهیان چند صد هزار نفری در دنیای قدیم ممکن نبوده‌است، دنیا در ۲۳۵۰سال پیش بسیار کم‌جمعیت و جمعیت شهرها و کشورها بسیار کم بوده و بنابراین ارتشها نیز به‌طور معمول ۱۰ تا ۵۰ هزار نفر بوده‌اند. دولت هخامنشیان نیز با وجود ابهت و قدرت، تنها یک ارتش حرفه‌ای ۱۰هزار نفری (سپاه جاویدان) در اختیار داشته‌است. این امپراتوری به فراخور نبرد و طرف مقابل، ارتشی از نیروهای محلی را نیز سامان می‌داده است و در چنین حالتی، یک کشور حتی قویترین امپراتوری پیش از میلاد مسیح، قادر به بسیج دو میلیون سرباز در کمتر از دو سال نبوده‌است.

نویسندگان داستانهای اسکندر، شمار نیروهای ایرانی در نبرد گرانیکوس را ۸۵ هزار نفر ذکر می‌کنند، اما چگونه ممکن ‌است یک امپراتوری باستانی تنها در مرزهای دوردست خود ۸۵ هزار نیرو داشته‌باشد؟ چگونه ممکن‌است در هر یک از نبردهای ایسوس و اربیل، موفق به تجهیز نیم میلیون سرباز شود؟

جهت اطلاع خوانندگان، جمعیت جهان در آن زمان چیزی کمتر از ۳۰۰ میلیون نفر بوده، آیا ممکن‌است زمانی که جمعیت جهان یک سی‌ام امروز بوده‌است، امپراتوری بتواند ارتشی بزرگتر از ارتشهای امروز جهان بسیج کند؟

در حال حاضر، کمتر از ده کشور جهان، ارتشی بزرگتر از ۵۰۰ هزار نفر در اختیار دارند، (چین ۳میلیون نفر، امریکا ۱.۸میلیون نفر، روسیه و هند هرکدام ۱میلیون نفر، پاکستان ۷۰۰ هزار نفر، کره شمالی ۸۰۰ هزار نفر، ایران، ترکیه و تایوان نیز ارتشهایی در حدود ۵۰۰ هزار نفر دارند.) چنانچه مشاهده می‌شود، در زمان قدیم کسی توانایی تجهیز چنین نیرویی به ابعاد یک میلیون نفر را نداشته‌است.

 

در نبردهای فعلی، هر لشگر به هنگام آفند به حدود هزار تن تجهیزات و غذا در روز نیاز دارد. ممکن ‌است وزن این ملزومات در دو هزار سال پیش کمتر بوده‌باشد، اما آن زمان وسایل ترابری تنها چارپایان بودند و نه کامیونهای پرقدرت، هلیکوپتر و هواپیما. بنا بر این، کسی که از ارتشهای یک میلیون نفری در ۲۳۰۰ سال پیش صحبت می‌کند، از لجستیک و منطق هیچ بهره‌ای نبرده‌است. آیا می‌توان تصورکرد داریوش سوم، یک و نیم میلیون سرباز را برای جنگ با یک سردار کوچک مقدونی بسیج کند؟ غذا و اسلحه این ارتش را چه کسانی می‌توانستند تامین کنند؟ آیا کشاندن یک ارتش نیم میلیون نفری از جنوب ایران به سوریه کنونی در ۲۳۰۰ سال پیش ممکن بوده ‌است؟

امروزه نیز اگر ارتش ۱۵۰ هزار نفری بخواهد از شهر یک تا دو میلیون نفری بگذرد، اگر ملزومات خود مانند خوراک و نیازهای اولیه را حمل نکند، آن شهر را دچار قحطی می‌کند. نمی‌توان پذیرفت، یک شاه برای حمایت از شهرهای خود، به تخریب شهرهای آباد خود بپردازد.

نکته جالب آنکه، برخی مورخان جدید غربی ازجمله ژنرال سر پرسی سایکس، (رییس پلیس جنوب ایران در دوران قاجار) همین دروغهای بزرگ را در کتاب تاریخ ایران خود تکرار کرده ‌است. وی در جلد اول کتاب خود درباره نبرد ایسوس می‌نویسد: ارتش داریوش با ۶۰۰ هزار نیرو درگیر نبرد با اسکندر مقدونی با ۳۵ هزار نیرو در دشتی به پهنای دو مایل (۳ کیلومتر) می‌شود!

وی به این پرسش پاسخ نمی‌دهد که چگونه ۶۵۰ هزار رزمنده در دشت سه کیلومتری جا می‌شده‌اند.

ژنرال سر پرسی سایکس در کتاب خود می‌گوید: در هنگام تقرب اسکندر به شمال‌غربی هند، وی ۵۶۰۰ کیلومتر از یونان (به خط مستقیم) فاصله گرفته‌بود؛ آیا این سوال پیش نمی‌آید که تامین نیاز این نیرو با چنین فاصله دوری چگونه صورت می‌گرفه ‌است؟ یا اسکندر از احوال یونان و مقدونیه چگونه با خبر می‌شده است؟ به فرض مثال، اگر در یونان کسی دیگر به‌جای اسکندر بر تخت می‌نشست، خبر آن ۵۰ تا ۱۰۰ روز بعد به گوش وی می‌رسید!

نباید از یاد برد که همه مسیر پشت سر اسکندر، پر از دولتهای معارض بوده و به گفته مورخان، در یونان هم مردم آتن به دنبال فرصتی برای قطع دست مقدونیها بودند. با این همه، آیا می‌توان پذیرفت پادشاهی از ۲۰سالگی (پس از مدت بسیار کوتاهی کشورداری) به یک سفر جنگی ۱۲ساله برود، بدون اینکه در کشورش شورشی رخ بدهد و یا آنکه سرداران غیر همراهش به وی خیانت نکنند؟

 

برتری ۱ به ۲۷۰

در نبردهای قرن بیستم بارها و بارها ارتشی، ارتش دیگر را غافل‌گیر کرده و با انهدام آن، جنگ را برده‌است. اما در تمام این نبردها با وجود استفاده از تسلیحات بسیار پیشرفته در کشتن انسانها و یا جنگاوری یک طرف و حتا عامل غافل‌گیری، برتری بیش از ده به یک نبوده‌است. اکنون چگونه می‌توان باورکرد که یونانیان در ۲۳۰۰سال پیش به برتری ۱ به ۲۷۰ نفر (در تلفات جنگها) با سپاهیان ایرانی دست یافته باشند. در دنیای قدیم، فرمانده لایق، سلاح برتر و انگیزه جنگ حداکثر می‌توانست نسبت ده به یک را در جنگ ایجادکند.

اگر یوناینان دارای چنین توان بالایی در جنگاوری بوده‌اند، چگونه ۳۰۰ سال در انقیاد ارتش ایران بودند و اگر ایرانیان این‌قدر در جنگاوری ضعیف بودند، چگونه دهها ملیت را فرمانروایی می‌کردند؟

روایت مرحوم دکتر احمد حامی به‌عنوان کسی که سازنده بسیاری از پلها و جاده‌های اصلی ایران در ۵۰ سال پیش بوده‌است، به‌عنوان کارشناس فنی می‌تواند مورد استناد قرار بگیرد. وی اگرچه تحت تاثیر عرق ملی به‌دنبال بررسی سفر جنگی اسکندر مقدونی رفته، اما در کتاب خود با عنوان «سفر جنگی اسکندر مقدونی به درون ایران و هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ» به بیراهه نرفته و به‌طور مستدل به این روایت پرداخته‌است.

وی در کتاب خود می‌گوید: در ایران راهی نیست که اسکندرنامه‌نویسان و ستایشگران اسکندر، او را از آن راه گذرانده باشند و من آن را نپیموده باشم و نشناسم. با این آگاهی، به خواننده اطمینان می‌دهم که اسکندر در تنگ بوان در کهگیلویه شکست خورده، پس نشسته و به‌سوی باختر بازگشته و به درون ایران راه ‌نیافته‌است. وی اصل داستان اسکندر را به شرح زیر روایت می‌کند: گمراهی همه اسکندرنامه‌نویسان، اسکندرشناسان، ستایشگران اسکندر و غرب‌زدگان پیرو آنها در این است که هند جنوب خوزستان را هندوستان پنداشته‌اند. این گمراهی گریبانگیر مانی‌شناسان و توماس‌شناسان هم شده‌است.

ناپلئون بناپارت، امپراتور فرانسه هم که در آغاز گمان کرده‌ بود اسکندر از مصر به هندوستان رفته‌است، برای یورش بردن به هندوستان از راه ایران، با فتحعلی‌شاه قاجار پیمان بست. پس از آنکه به مصر رفت تا مانند اسکندر راهی هندوستان شود، در مصر دروغ‌بودن سفر جنگی اسکندر به درون ایران و هندوستان را دریافت و از مصر به کشور فرانسه بازگشت و زیر پیمانش با شاه قاجار زد.

بنا بر سرگذشت افسانه‌ای اسکندر مقدونی، اگر اسکندر و یارانش در جنگ ایسوس پیروز شده‌بودند، نیاز نبود به فنیقیه و مصر بگریزند؛ می‌توانستند پس از پیروزی ایسوس بدون برخورد با نیروی ایران، خود را به حلب رسانده و از آنجا به‌دنبال رود فرات با پیمودن بیشینه ۱۲۰۰کیلومتر راه به بابل بروند و از بابل راهی شوش شوند و کمتر از دو سال زودتر، شوش پایتخت هخامنشیان را بگیرند. اسکندر و یارانش پس از شکست‌خوردن در ایسوس به اندازه‌ای ناتوان شده‌بودند که به نوشته اسکندرنامه‌ها برای گرفتن صور امروزی، هفت ماه جلوی آن شهر ماندند.

از نام جاهایی که اسکندرنامه‌ها نوشته‌اند، بر می‌آید که آنها در قفقاز و پیرامون آن بوده‌اند که اسکندرنامه‌ها و اسکندرنویسان آنها را به خاور ایران امروزی، (افغانستان امروزی) به هندوستان باختری (پاکستان امروزی) برده‌اند تا اسکندر و سپاهش را به هندوستان برسانند.

اسکندر که پس از کشته‌شدن داریوش سوم در جنگ گوگمل، رایگان به یکی از پیروزیهای بزرگ تاریخ باستان دست یافته‌بود، مغرور از این پیروزی پنداشته‌بود که کار ایران به پایان رسیده‌است و خواست مانند پادشاه آشور، تخت جمشید را غارت کرده، به آتش بکشد و مردم آن را از دم تیغ بگذراند. (همان کارهایی را که دروغ‌نویسان اسکندرنامه‌ها درباره رفتن اسکندر و سپاهش به تخت جمشید از کشتن، سوزاندن، غارت‌کردن و... نوشته‌اند.)

 

اشتباه چند هزار کیلومتری

دکتر احمد حامی درباره جنگ گرانیکوس، اولین جنگ بزرگ اسکندر با قراولان ایران می‌گوید: پیشامد جنگ گرانیکوس باید چنین بوده‌باشد که اسکندر جوان، از اینکه پدرش Philoppos کشته شده و مادرشOlympias او را فرزند پدرش نمی‌دانسته، رنج می‌برده و خجالت می‌کشیده و سرافکنده بوده‌است، برای گریز از تحقیر شدن و پوشاندن نقاط ضعف خانوادگی، خود را به آب و آتش زده و از خطر نهراسیده‌است.

این جوان جنگجو با چندصد تن از مردان جنگجو همانند خودش،‌ در تنگه داردانل امروزی از آب گذشته و در کناره آسیای کوچک پیاده شده و به روش راهزنان به آبادیها و شهرهای آسیای کوچک باختری دستبرد می‌زده است. از دستبردزدنها، مالی به چنگ آورده و با مال غارتی، یاران تازه اجیر کرده و کم کم زورمند شده و کارش بالا گرفته‌است.

استاندار پارسی لیدیه که با این‌گونه راهزنان آشنایی داشته، دفع اسکندر را سرسری گرفته و به نگهبانان محلی واگذار کرده‌است. اسکندر و یارانش برای فرار از پیگیری نگهبانان از شهری به شهری غارت‌کنان می‌گریختند.

دکتر حامی، داستان آریوبرزن را نیز خیالی می‌داند و می‌گوید: یونانیان و غرب این داستان را برای خلق حادثه‌ای مشابه ترموپیل (گردنه‌ای که خشایارشا از آن به یونان حمله‌کرد) از خود ساخته‌اند. وی می‌گوید: اسکندرنامه‌نویسان برای انتقام‌گرفتن (روی کاغذ) از پارسیها در جنگ ترموپیل و دلخوش‌کردن یونانیان، از روی گرده جنگ ترموپیل دروغ دیگری ساخته و به دروغهایشان افزوده‌اند. جایی را که در کهگیلویه «تنگ پارس» انگاشته‌اند، (به‌جای معبر ترموپیل) چوپانی که به زبانهای پارسی و یونانی آشنا بوده! اسکندر و سپاهش را به درون پارس راهنمایی کرده‌است (به‌جای خیانتکار یونانی که راه را به پارسیها نشان داده) و کسی را هم به نام آریو‌برزن با ۲۵ تا ۴۰هزار سرباز تراشیده‌اند که از تنگ پارس نگهبانی می‌کرده‌است. (به‌جای لئونیداس و سیصد اسپارتی)

 

درباره تخت جمشید

دکتر حامی معتقد بود که تخت جمشید هرگز پایتخت هخامنشیان نبوده‌است، بلکه جای مقدسی بوده که در آن‌جا جشنها به پا می‌شده و امروز هم کوهی را که تخت جمشید در دامنه آن ساخته‌شده، کوه رحمت می‌نامند.

وی آتش‌سوزی در تخت جمشید را نیز ناممکن می‌داند، چرا که معتقداست تخت جمشید با سنگ و بر روی سنگ ساخته‌شده و تنها هنگام تشریفات بر روی ستونهای آن الوار می‌گذاشتند و روی الوارها چادر می‌کشیدند.

حامی برای این ادعای خود دلیل تجربی و آزمایشگاهی می‌آورد و می‌گوید: اگر تخت جمشید در آتش سوخته‌بود، سنگهای آن باید در زیر اجسام فرو ریخته‌شده، پخته می‌شد و به مرور، آب باران و برف با پوسته سنگ آهک پخته، ترکیب آهک شکفته داده‌باشد. ولی سنگهایی که از زیر خاک درآمده همگی سالم است و آج تیشه سنگ‌تراشان هخامنشی هنوز روی آنها دیده می‌شود.

 

گذر از راههای صعب‌العبور

مورخان یونانی راه اسکندر به گرگان (از دامغان امروزی) را چهار روز ذکر می‌کنند، حال آنکه به گفته حامی این راه ۸۴ کیلومتری، کوهستانی و جنگلی بوده و پیمودن آن دو هفته زمان نیاز داشته‌است.

وی حرکت اسکندر به هند (از بلخ) را نیز نادرست می‌داند. وی به مقایسه حرکت اسکندر در ۲۳۰۰پیش از میلاد و نادرشاه در قرن هژدهم می‌پردازد و می‌گوید: نادرشاه ۲۰۷۰ سال پس از اسکندر از راه سیستان به قندهار، به کابل، به جلال‌آباد، به پیشاور و از آن‌جا با عبور از رود سند و پنجاب به لاهور و دهلی رسیده‌است. نادرشاه این ۱۷۰۰کیلومتر را ۲۷۷روز پیموده، حال آنکه اسکندر ناآشنا به منطقه در ۲۰۷۰سال پیش از وی، این راه را ۱۹روزه پیموده‌است

 

روایت نویسنده کتاب قصه سکندر و دارا

اصلان غفاری از چند زاویه داستان اسکندر را بیشتر قصه می‌داند تا روایت مستند تاریخی. وی مورخان اسکندر را مورد بررسی قرار داده و برخی روایات افسانه‌ای آنها را نقل می‌کند؛ استدلال می‌کند که از مدت کوتاه عمر او این مقدار کار به ثمر آمده ممکن نبوده و سرزمین مقدونی نمی‌توانسته‌است چنین لشکرکشی بزرگی را سامان دهد.

نکته‌ای که غفاری بر آن تاکید می‌کند این‌است که قدیمیترین مورخ درباره اسکندر ۳۰۰ سال پس از مرگ وی زندگی می‌کرده‌ است، آیا این ۳۰۰ سال خلا را نمی‌شده با دروغ پر کرد؟ وی سپس سوال می‌کند که چگونه است که ایرانیان در قرن هفتم میلادی (۱۱۰۰سال بعد) باید از روی نوشته‌های غربی و مخلوطی از افسانه و واقعیت از اواخر حکومت هخامنشیان با خبر شوند؟

وی در کتاب خود می‌گوید: داستان اسکندر از روز تولد تا هنگام مرگ، به طوری در افسانه‌ها، معجزه‌ها و حوادث قهرمانی پیچیده ‌شده که مطالعه آن، کتابهای رموز حمزه و... را به ذهن متبادر می‌کند. تنها رجحانی که قصه اسکندر بر کتابهای مزبور دارد در کیفیت نویسندگی و انشای آن است؛ چه نویسندگان غربی بقدری محاورات و صحنه‌های وقایع فرعی را دقیق شرح و ترسیم کرده‌اند که در بادی نظر، افسانه حقیقت جلوه می‌کند. در حالی که اگر افسانه‌ها، معجزه‌ها و اتفاقهای عجیب را از اصل داستان کسر کنیم، رشته وقایع طوری از هم گسیخته می‌شود که قابل رفو نیست.

لشکرکشی در صحاری سوزان و بی‌آب و ریگهای روان لیبی و مصر جز اینکه «ابری پدید آمده و آفتاب را بپوشاند و پس از آن بارانی ببارد و مقدونیها را سیراب‌کند» یا اینکه «دسته‌ای از کلاغها راهنمایی قشون را به‌عهده بگیرند» یا به قول آریان «دو مار رهبری را عهده‌دار شوند»، به نحوی دیگر امکان‌پذیر نیست. در جنگ سابوسها در هند، چون شمشیر آنها زهرآلود بود تمام زخمیهای مقدونی مردند، جز اسکندر که در این گیر و دار سالم ماند! و در همین زمینه اسکندر در خواب دید که ماری گیاهی در دهان داشت و به او گفت که این گیاه علاج زهر است؛ در جستجوی گیاه آن‌ را یافتند و همین‌ که این گیاه را روی زخم بطلیموس گذاشتند، درد ساکت و جراحت التیام یافت. 

مدت کوتاه و کارهای زیاد

اصلان غفاری فصلی را در کتاب خود به ناممکن‌ بودن اقدامات اسکندر اختصاص داده‌است و می‌گوید: ممکن نیست کسی بتواند در مدت کوتاه عمر اسکندر مقدونی این همه کار را انجام دهد. وی ابتدا به نقل از کتاب مجمع التواریخ و القصص می‌نویسد: پادشاهی اسکندر رومی ۱۴ و به روایتی ۱۲ سال بود. اسکندر به مغرب و مشرق رسید و عالم بگردید و پادشاهان را قهر کرد و بر و بحر به زیر پای آورد و این به‌جز عمر دراز نتوان ‌کرد و الله اعلم.

وی سپس نقل دیگری از یاقوت حموی نویسنده معجم البلدان می‌آورد که او نیز اسکندر را زیر سوال برده‌است: «اهل سیر گفته‌اند که اسکندر پادشاهانی را بکشت و بر بسیاری چیره‌گشت و کشورهای بیشماری را تا اقصای چین فتح‌ کرد و سد را بنا و کارهای زیادی نمود، بمرد در حالی ‌که عمر او ۳۲سال و ۷ ماه و در این مدت دمی نیاسوده بود.»

مولف می‌گوید: اگر این موضوع راست باشد، عجیب و مخالف عادت است. آنچه به گمان من می‌رسد و خدا داناتر است اینکه مدت پادشاهی و اوج نیکبختی او این مقدار بوده و علما آن‌را به حساب عمر او گذاشته‌اند. سیر آفاق و طی منازل به همراهی لشکریان، به‌ویژه اگر کندی حرکت قشون و نیاز به کسب آذوقه و دفاع مدافعان قلاع و شهرها باشد، احتیاج به زمان دارد. این محال است که با وجود داشتن سنی کمتر از بیست سال بتواند در کشور خود نظم و نسق برقرار کند و هیبتش در دلها جا بگیرد و لشگریان گرد او جمع آیند و سرداری و سروری به دست آورد، و اینکه تجربه و عقلی به هم رساند که آن همه حکمتهایی که به او نسبت می‌دهند برای او قابل درک باشد، به زمان دراز دیگری نیاز است.

قضاوت با خوانندگان است که امکان ساختن ۹ شهر و چند کارخانه کشتی‌سازی و تصرف دوهزار شهر و مطیع‌نمودن هفت نوع مردم را با جنگهای خونین که طی آنها اسکندر در چند جا تا سرحد مرگ، مجروح و مسموم می‌شود (خود جراحات وارد شده به اسکندر سخت و محتاج ماهها استراحت بوده‌است.) بررسی کند و چنانچه جواب منفی بود، آیا این حوادث را به چیزی جز خیال‌بافی و قصه‌پردازی می‌توان تعبیر نمود؟!

نویسنده «قصه اسکندر و دارا» می‌پرسد که چگونه ممکن‌ است این کشور کوچک توان پشتیبانی جنگهای طولانی را داشته‌باشد؟ افزون بر آن، یونانیان ضمیمه‌شده به مقدونیه را هرگز نمی‌توان متحد مقدونیه دانست، چرا که دشمنی بین یونان و مقدونیه عمیقتر از آن بوده که آنها بتوانند حتا به‌طور موقت دشمنی خود را فراموش‌کنند.

اصلان غفاری در مقایسه مقدونیه با امپراتوری روم می‌گوید: اغلب سرداران و امپراتوران نامی چون کراسوس، ژول سزار، آنتوان و غیره هوس کشورگشایی و اسکندر شدن را در سر می‌پرورانیده و عده‌ای جان و مال و ارتش خود را بر سر این سودا از دست داده‌اند؛ در حالی ‌که نیروهای انسانی، مادی و طبیعی امپراتوری روم و نبوغ سرداران بزرگ آن سرزمین با یونان و مقدونیه (نه مقدونیه تنها) قابل مقایسه نبوده‌است.

چنانچه روایات مربوط به جنگهای ایران و روم صحیح باشد، شکست سرداران و امپراتوران بزرگی چون کراسوس، آنتونیوس و تار و مار شدن لژیونهای بیشمار رومی در سرزمینهای غربی فلات ایران به دفعات و طی چندین قرن، دلیل دیگری بر واهی بودن افسانه اسکندر و قشون‌کشی و فتوحات او با آن عده کم و وضع نامرتب می‌باشد.

 

سرنوشت حکومت هخامنشیان چه شد؟

ممکن‌است این پرسش برای خوانندگان پیش بیاید که پس عامل سقوط حکومت هخامنشیان چه بوده‌است؟

در پاسخ باید گفت که سلسله هخامنشیان به مانند ۲۹ حکومت پادشاهی در ایران در کنار طلوع، با افول نیز مواجه شده و دچار فروپاشی گردیده‌است. باید پذیرفت که گرد هم آوردن این همه ملیت در کنار هم به تدبیر مردانی چون کوروش و داریوش بزرگ و یا توان نظامی خشایارشاه نیاز داشته و اگر پادشاه ایران به هر علتی ضعیف می‌شد، کل کشورهای تحت امر او به سرکشی تمایل پیدا می‌کردند؛ از هم پاشیده‌شدن امپراتوری عثمانی و روم و جمهوری شوروی و پادشاهی انگلستان، نمونه‌هایی از این مساله بوده‌است که چگونه قدرتهای جهانی در اوج قدرت دچار زوال گردیده‌اند.

حمله اسکندر سبب شده تا به‌جز ایران و سرزمینهای ایرانی‌نشین، سایر مناطق تحت امر ایران قدرت گریز از مرکز پیدا کنند و کار امپراتوری بدون پادشاه ایران ساخته‌شود؛ اشرافیت بی‌اندازه، تجمل‌گرایی، شکاف طبقاتی و...

اکنون سوال این‌است که اگر اسکندر به سرزمین ایران وارد نشده‌است، پس چه کسانی در سالهای ۲۵۰ق.م تا ۳۲۶ق.م در ایران پیش از حکومت پارتها فرمان‌روایی می‌کرده‌اند؟ در پاسخ به این سوال دو احتمال وجود دارد:

۱) حکومت ایران بین این سالها به شکل مرکزی وجود نداشته و مانند قرون ۹ تا ۱۳ میلادی به شکل ملوک‌الطوایفی بوده‌است تا آنکه پارتیان (اشکانیان) از شمال ایران برخاسته و کل ایران را دوباره به شکل یک امپراتوری شکل دادند.

۲) حکومت پارتیان 570 سال بوده است نه 500 سال و از همان ابتدا پس از مرگ شاه هخامنشی، پارتیان قدرت را به دست گرفته‌اند. نباید از یاد برد که اطلاعات ایران و جهان درباره پارتیان اندک بوده و تا همین چندی پیش تصورات نادرستی از حکومت آنها بوده‌است. چنانچه اصلان غفاری در کتاب خود ذکر می‌کند در حالی ‌که فردوسی بخش بزرگی از شاهنامه را به تاریخ ایران اختصاص می‌دهد، درباره پارتیان چنین می‌گوید:

چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان

نگوید جهاندیده تاریخشان

از آنها به جز نام نشنیده‌ام

نه در نامه خسروان دیده‌ام

برخی از مورخان وجود سلوکیان را با مواردی چون پیداشدن سکه‌های یونان در ایران توجیه می‌کنند، اما اصلان غفاری می‌گوید: آیا پیدا شدن سکه‌های ساسانی در اسکاندیناوی می‌تواند نشانه حکومت ساسانی در شمال اروپا باشد؟

 

چیزی حدود 12000 سنگ نوشته و گل نوشته به خط میخی که طی سال های 1930 تا 1950 از زیر خاک در تخت جمشید بیرون آورده شد هم اکنون در دانشگاه سیراکوز آمریکا نگهداری می شود. به نظر شما چرا پس از 60 سال هنوز هم هیچگونه خبری از محتوای این اسناد در دسترس مردم جهان قرار نگرفته است؟ مطمئنا این 12000 سند گویای بسیاری از رویدادهایی هستند که در زمان شاهان هخامنشی در آن دوران رخ داده است مثلا شرح جنگ های ایران و یونان و حتی شاید اطلاعات فراوانی در مورد خود اسکندر در آنها باشد، اما چرا غربی ها تلاش می کنند که دانش و آگاهی مردم جهان درباره هخامنشیان را تنها در حد خواندن اسکندرنامه های دروغین و سنگ نوشته های هخامنشی بجای مانده در گوشه و کنار ایران محدود کنند؟ مگر چه چیزهایی در این 12000 سند باستانی نوشته شده؟


بازخوانی دروغی 2300 ساله (1)
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥  کلمات کلیدی: حمله اسکندر مقدونی، بازخوانی دروغی 2300 ساله 1 ، داریوش سوم هخامنشی ، احمد حامی ، جنگ های گرانیکوس، ایسوس و گوگامل

مهندس احمد حامی ملقب به پدر راه های ایران، استاد (و پایه گذار صنعت) مهندسی راه و ساختمان در دانشکدهٔ فنی دانشگاه تهران و از موسسان دانشگاه تهران) است. یکی از کارهای تاریخی وی آسفالت کردن خیابانهای تهران و ساخت ساختمانهای دانشگاه تهران است. وی دوازده سال از یونان تا ایران را پیاده سفر کرد و حاصل این سفر کتابی بود که از وی منتشر شد به نام سفر جنگی اسکندر مقدونی به درون ایران و هندوستان، بزرگترین دروغ تاریخ.

 

“ ... من گفته و نوشته‌ام که تخت جمشید نسوخته است، و این‌را از دید شیمیایی بررسی کرده‌ام. تخت جمشید روی سنگ آهک، و با سنگ آهک ساخته شده است. ... اگر تخت جمشید در آتش سوخته بود، باید سنگ‌های بالا تنهٔ آن در شعله‌های آتش و سنگ‌های پایین تنهٔ و کف آن، زیر جسم های سوزان فرو ریخته، هم پخته باشند. آب باران و برف، با پوستهٔ سنگ آهک پخته، ترکیب آهک شکفته داده باشد و آنرا شسته باشد. سنگ‌هایی را که تازگی از زیر خاک بیرون آورده‌اند، به ویژه سنگهای ازاره و کف، همگی سالم‌اند و آج تیشهٔ سنگ‌‌تراشان زمان هخامنشی، روی آنها هنوز بجا مانده است. این نیز می‌رساند که تخت جمشید نسوخته است.(ص 26)

 

 از ابتدای تمدنهای بشری، حکام بوجود آمدند.  تمدن اولیه یعنی شهر نشینی و ایجاد طبقات اجتماعی و نوشتن، به روایات مختلف حدود 7 یا 8 یا 10 هزار سال پیش، از بین النهرین و ایران آغاز گردید،  مشروح در تاریخ نیک. کسی بدرستی نمیداند اول  حاکمان بودند، یا اول  مردم،  درست  مانند:  ضرب ا لمثل   تخم  و  مرغ.  در هر صورت حاکمان، برای به تبعیت  کشیدن مردم، دست به ترفند های  مختلف زدند،  از فرقه ها و دین های عجیب و غریب،  تا خرافات و دروغ گفتن و نوشتن، (در کتیبه معروف داریوش ذکر است).

 

 بسیاری از نوشته ها و کتیبه ها و داستانها از، این ترفند ها ست، که هنوز تا همین لحظه ادامه دارد.  یکی از مهمترین آنها،  دروغ   حمله اسکندر  به ایران است.  پردازندگان  داستان  الکساندر مقدونی،  که حدود  ششصد سا ل پس از مرگ او، داستانش را بدین صورت پرداخته ا ند، توجه نکردند، نخستین عا مل پیروزی در جنگها، فـزونی شمار جنگ جویان، و برتری سلاح و سازو برگ، و سابقه و تجربه فرمانده هان در لشکر آراییها و نبرد ها ست، همراه  با آگاهی دقیق از سرزمین های، دشمن و اقتصاد آن. جوان بیست ساله تهیـد ست، و بی تجربه از سرزمین کم  جمعیت، و با اقتصاد نا چیز نمی تواند، بدین آ سا نی به پا خیزد، و امپراطوری بزرگی را متلاشی  کند.  سرزمین مردم دلیری را بگیرد، که در هر خانه شمشیر و تیر و کمان زندگیشان بود، انگار دشمن به کشور معتادها و گی و اوا ها آمده،  امروزه میبینیم اشغالگرها با اینهمه امکانات در مانده اند، چه برسد آنزمان.  و ،  و....    فیلم 300  که از روی تفکر داستان دروغی اسکندر مقدونی ساخته گردید، باعث شد، مردم جهان به راحتی به داستان دروغی پیروزیهای  الکساندر، پی ببرند.  بهترین فرصت تاریخی پیش آمده، تا این دروغها را از تاریخ شیرینمان پاک نماییم،  و باید ما ایرانیان واقعیت را به دنیا بگوییم،  فقط این فیلم را نگوییم.  تمام جنگهای اسکندر نامه ها، در همین حد و اندازه اند، ولی جای تعجب است!  که چگونه است؟  تاریخ دانان ایرانی نمی توانند، این دروغها را تشخیص بدهند،  اندازه های نظامی دروغی، مسافتهای دروغی، جنگهای دروغی، شهر های دروغی، وغیره وغیره دروغی.  ای تاریخ دانان ایرانی  بیایید با حوصله ای جدید،  و دیدی نو،  این دروغها را بررسی کنید، ودر جملات و گفته هایتان لطف نموده اصلاح نمایید.

 

 مقدونیه کجا بود؟

مگه دونیا، که در گبت ها قدیم مصری  مگه دونی  بود و به تلفظ عرب مقدونیه گردید. به هنگام پیدایش اسکندر از مراکز مهم آئین  مهر  در شمال آفریقا بود.  یا قوت حموی،  جهانگرد و جغرافی دان در کتاب   معجم البلدان  گوید مقدونیه  نام  مصر، بزبان یونانی است.  ابن الفقیه احمد همدانی،   جغرافیدان و مورخ سده چهارم هجری، بنقل از ابن یسار گوید، مقدونیه خاک مصر است.  المقدسی  جغرافیدان سده پنجم اسلامی در   حسن التقا سیم.  ابن خرداذ به  در  دالمسالک و الممالک.  مسعودی  در کتاب  مروج الذهب.  بسیاری دیگر گویند، درآن زمان مقدونیه یا مگه  دونیا  خاک  مصر است.  غیر از مورخان و آگاهان سده های نخستین اسلامی،  ابن مقفع، طبری و دینوری،  در تالیفات خود  اسکندر  را  ایرانی  خوانده اند.  درباره  پردازندگان داستان اسکندر، و قلب و تحریف و جعل و دستبرد، که بخاطر این موضوع صورت گرفته،  باید به سیاستهای خاص امپراطوران دینی غاصب، و حاکم بر دولت روم شرقی، و انگیزه اقدام آنها توجه نمود.  در فواصل سده های  هشتم  تا  یازدهم  میلادی، طی سیصد سال متناوب سیزده مرد و هشت زن ارمنی، از ساکنان غرب رود آلیس (قزل ایرماق)،  و شهر آنی (شهر هزار کلیسا)، که از خانواده  کنستانتین  نبودند و شور قدرت طلبی داشتند، با استفاده از شرایط، و گاه با کمک  سازمان مخفی یهود،  به امپراطوری روم شرقی  در قسطنطنیه، که مرکز جهان بود دست یافتند.  اینان که برای حفظ مقام  تظاهر به، یونانی و مقدونی  مآب  بودن  میکردند،  بدنبال جدال شرق با غرب، یا جدال مهر پرستی و عیسی پرستی، داستان اسکندر را بدین صورت مدون و منتشر گردانیدند، تا بر اعتبار خود بیفزایند.  اینان از زبان  کالیس دنس، که وی را پزشک اسکندر قلمداد کردند، کتابی تدوین و حوزه متصرفات او را به چین و هند وستان کشانیدند، و با همکاری عمال  عباسیان، اسکندر را بلند آوازه ساختند، تا اذهان جوامع نو خواسته را از عظمت تمدن، و فرهنگ و قدرت تشکیلاتی ایرانیان پیشین دور بدارند.  تالیف کتب به زبان  یونانی  که زبان کلیسا بود، در آن دوره رونق گرفت، تا آنجا که این روز گار را عصر فرهنگ یونان میخوانند.  از سوی دیگر، دین  عیسی ناصری تا صده سیزدهم میلادی در شبه جزیره بالکان عمومیت نیافت، و مهر پرستان که در این نواحی استیلا داشتند، این آئین را الحاد و تحریفی از دین خود میشمردند.  در جدال قلمی وزبانی این دودین، توجه کوتاهی به شاهنامه را که با استفاده از،  خداتای نامک  (خدای نامه) سروده شده است سودمند است.

 

مازندران در عهد  خسرو انوشیروان، به استناد نسخه خطی کهن و موجود در کتابخانه ملی تهران، پزش خارگر  نامیده میشد.  هند  یا  اند تا پایان سده دوازه میلادی بگفته،  طبری و مسعودی  نام خوزستان بود.  هفده محل در خوزستان به مانند، هندیجان و اندیمشک و.... با این نام یاد میگردد، هندوستان  آریا ورته  و بهارات  نامیده میشد.  ما که نمی توانیم به جهان بگوییم چه بنویسید، چه ننویسید  چه بساز ید چه نسازید، در تاریخ ما نیز از همین تحریفها شده، و خیلی هم افتخار کرده ایم،  مثلا می گوییم نادر شاه هندوستان را فتح کرد، در صورتیکه  نادر شاه،  مثل یک پیکان  فقط وارد  دهلی  شد، پادشاهی منسجم و ایرانی هندوستان را نابود کرد، و قدرت به مها راجه ها رسید و، آنها در راه جدال برای قدرتشان انگلستان را آوردند.  سپس نادر شاه چون راهزنان قتلی راه انداخت و جواهرا تی آورد، وبرای همین  سرش را از دست داد.

 

باید اول پیروزی دروغی اسکندر، از کتابهای درسی ایران حذف شود، ده پانزده سال پیش، بارها به  کتابهای درسی نوشتم، عکسها  و نوشتهای اسکندر مقدونی را بر دارید، و جواب  ندادند یا سر بالا  دادند.  مهم: چه خوب میشود، اساتید  تاریخ ایرانی از دانسته های داستانی گذشته چشم بپوشند، و با حوصله جدید، و دیدی نو،   دانش تاریخ را مجدد بررسی نمایند، تاریخ  داستان نیست، یک علم است، مانند همه علوم.  بخود  رحم  نمیکنیم  آنوقت  از پول پرستان توقع داریم.  بعد برویم یخه 300  ها را بگیریم .  ماهم کم ننوشته و نساخته ایم. 

مقالات بیشتر و متنوع دیگر در:   anoosh20.blogfa.com 

 

اسکندر و سکندر

در زبان های ایرانی، الکساندرس  که در زبان های باختری الکساندر گفته میشود نیست. هر گاه پذیرفته شود، که <ال> آغاز الکساندرس حرف تعریف است، با بر داشتن آن  کساندرس  میماند، که هیچ همانندی با اسکندر و سکندر ندارد، پس باید جستجو کرد، که نام اسکندر و سکندر از کجا و در چه زمانی پیدا شده است.  در  آثار الباقیة  بیرونی  صفحه  145  نوشته شده است، که:  سر سلسله  ایشان (اشکانیان)  اشک بن اشکان،  که لقب  اوفـغـفورشاه  است، پسر  بلاش  بن  شاهپور بن  اس ایکتار  بن  سیاوش  بن  کیکاوس،  محسوب است. بیرونی از  حمزه  اصفهانی، نام  شاهان  اشکانی  را،  اسک بن بلاش بن شاهپور بن اشکان بن  اش جبار  آورده  است. (ص 147 آثار الباقیة).  اصلان غفاری ــ نویسنده کتاب قصه  سکندر و دارا  بر آ نست که، اش جبار، اس ایکنار و مانند اینها دگرگون شده اس گنتار، به معنی دلیر هستند، که اسکندر شده اند.  اش جبار یا اس ایکنار،  یا به گمان اصلان غفاری، اس کنتار، نام یکی از شاهان اشکانی ، در سالهای میانی سده سوم پیش از میلاد بوده باشد که، در  ورا رود، یعنی  ما ورا النهر  و خراسان بزرگ با شهر های نیشابور، هرات و مرو  و شمال افغانستان کشور گیری کرده، و به اسکندر، خلاصه یافته،  و این قدرت مدار اشکا نی، مورد سوء  استفاده ناشیانه و احمقانه، اسکندر مقدونی  نویسان روم شرقی وسپس، غربیان در جهت دشمنی با ایرانیان قرار گرفتند. ایرانیانی که نوروز دارند،  و در کشور ها و سرزمینهای وسیع و باستانی  زندگی میکنند، زبانها و لهجه های مختلف، ولی فرهنگ مشترک با آداب مختلف دارند.  از دیر باز  دشمنانی  داشتند، که از فرهنگ استثماری روم، شروع شده بود و تا استعمار و امپریالیست امروز با آن درگیرند.

 

در شاهنامه‌،  اسکندر از تخمه کیانیان‌ (یعنى‌ پسر داراب‌ و برادر بزرگ ‌تر دارا، واپسین‌ پادشاه‌ کیانى‌)، و مردی‌ نیک‌ سیرت‌، خیر خواه‌ و مهربان‌ است‌ که‌ نه‌ تنها توطئه‌ای‌ بر ضد دارا نمى‌کند، بلکه‌ بر مرگ‌ او مى‌گرید و کشندگان‌ او را عقوبت‌ مى‌کند.

 

 × سکندری رفتن، در ایران بزرگ به دلیران وپهلوانانی که در تمرین و ورزش، دستهایش را روی زمین گذارده، و پاهایش را هوا کرده، و روی دستهایش راه برود گویند: سکندری میرود.

 

دشمنان تا توانسته اند از شکست های هخامنشیان دروغ گفته اند، و ما یکبار از خود هخامنشیان نپرسیده ایم سرگذشتتان چیست؟.  12  هزار سنگنوشته ایران در دانشگاه سیراکوز آمریکاست و چه بسیار در جاهای دیگر اینچنین در دست دشمنان ایران می باشد و ما هیچ سر نخی نداریم و پیگیر آن نیستیم.  هرگز هخامنشیان نگفته اند که تخت جمشید کاخ بوده، تا اسکندر بخواهد آنرا آتش بزند.  سنگ نوشته بشماره  XPD   که در خاور و باختر سمت ایوان معروف به کاخ خصوصی خشایار شاه است، در آنجا خشایار شاه می گوید: .... به خواست اهورامزدا این  هدئیش را من بنا نمودم.  و هدئیش بار ها در تخت جمشید تکرار شده است.  تمام نوشته حکایت از آن دارد زواری که می آمدند بدانند چه بوده. 

 

استرابن  تاریخ نگار یونانی  هردوت  را بزرگترین دروغگو میداند، و میگوید چون جادوگران با احساسات مردم ساده بازی می کند.     ف. ن. آرسکی  (استرابن پیشتاز دانش جغرافی، انتشارات پویش)  بطور باور نکردنی هردوت دروغگوست و فقط احمقها اورا قبول دارند،  فوکیدید  هردوت بدون اندیشه میگوید و نمی شود باور کرد.  انوش راوید   هم قاطع می گوید تا احمق هست که باور کند کاسبی دروغگو ها خوبه و تامیتوانند از اربابی پول میگیرند دروغ می گویند و از ساده ای هم پول می گیرند دروغ را بهش بندازند.  البته خود هردوت در  7 /52  می گوید:  من وظیفه دارم اینها را بنویسم ولی مجبور نیستم باور داشته باشم.  ایرانیهای عزیز کتاب  17  جلدی استرابن را که نام بردم از کتابخانه ها و هر جا که توانستید بیابید و به مطالب واقعی تر دست یابید و در وب ها تکثیر نمایید.  

 

تـوجـه  و  مـهـم،     

با دانایی قرن 21 به جهان نگاه کنید،  گول زرق و برق، اسم و رسم، کتاب های دروغی اسکندر و چنگیز و مارکو پلو و اینقبیل، را نباید خورد، باید واقعی نگریست.  در تلویزیون های لوس آنجلسی، چند نفر مثلاً  تاریخ دان هستند، حرفهایی که میزنند انگار تاریخ نویس قدیمی اروپائی و استعماری، درباره تاریخ ایران میگوید.  آنها هرگز حاضر نیستند، کمی به این دروغها فکر کنند، و اصرار دارند، که واقعیست.  مثلا یکیشان از مارکوپلو تعریف می کرد، که کتاب دروغش توصیف جهان، مهم است، و چینی ها و ایرانیان، هیچ بودند، و مارکو تاریخشان را نوشته، که مغول بهشون تو سری زدن.  و دیگری میگفت:  آقا محمد خان گفته، که آنقدر ملت ایران را فقیر کرده، که در هفت خانه دیگی بار نمی شد، این مجری حتی نوع زندگی و ثروت و فقر را در طول تاریخ ایران،  و جهان نمی داند،  که از کتابی مجعول چنین میگوید.  عقب ماندگی ایران در قرون جدید، و عصر صنعتی، نگرش به جهان و نقش جغرافیا ست.  تکامل اجتماعی و فرهنگی ایران به مسیر خودش ادامه میدهد.  آنقدرها هم عقب نیستیم، بشرطی که کلیه دروغها رو تشخیص بدهیم و دور بریزیم، کمی زمان میبرد.

 

ناوگان  دروغین /  یونانیها در داستانهایشان برای سرپوشه از شکست خود،  نیروی دریایی ایران را بسیار بزرگ گفته اند به تعریفی دو هزار ناو جنگی و دو هزار ناو تدارکاتی و بازرگانی شمرده اند.  اگر ظرفیت و اندازه آنها را برابر با لنج های متوسط و بزرگ موجود در خلیج فارس حساب کنیم میشود تعداد بیشتری از امروز.  و در صورتیکه تعمیر هر یک را سی روز در سال و عمر آنها را بیست سال در نظر بگیریم و زمان ساخت را شش ماه از قراری  یکصدو بیست  لنج یا کشتی باید در گارگاه ها باشد.  ظرفیت هر گارگاه را شش کشتی در هر لحظه به حساب آوریم یعنی بیش از دو برابر ظرفیت کشتی سازی های گلاسکو در اوج قدرت استعماری قرن هجده انگلستان،  یعنی میشود بیست کارگاه،  و چون وجود چوب خود مشکل عمده ای است یک سازمان تدارکات وسیع چوب از شمال ایران لازم بوده،  مانند زمان نادر شاه که با مشکلات بسیار فقط توانست سه کشتی از چوب شمال بسازد و سریع هم از بین رفتند،  یا چوب از هند بیاورند.  بنابر این انبوهی از اره و تیشه و ابزار و کارگاه و ریختگری و جاده و غیره لازم است،  که حتی یکی از آنها در موزه های ایران یا جای دیگری نیست.  خودتان بدون تعصب بیابید اصل ماجرا، و بدانید عظمت تاریخ ایران در دروغ نیست به عشق و معرفت و شجاعت و میهن دوستی است.  مگذارید دشمن این خوبیها را با دروغها عوض کند.  

 

چند هم میهن عزیز نظر نوشته اند، که این ملت طی قرنها با درو غها بزرگ شده، و زندگی کرده اند و با این دروغها سرشته شده اند، و حقیقت را نمی توانند بپذیرند، و اگر یک دروغ بگویی براحتی قبول می کنند. عزیزان از صد سال پیش که اولین انقلاب بورژوازی اتفاق افتاد، و قبل از آن تاریخ، نود درصد مردم عشایری و روستایی بودند، و نود درصد بی سواد و تا عمق تاریخ همین بوده، و درهمان صورت ایرانیان با سواد ترین مردم گیتی بودند.  در گذشته ها حرکتهای فکری و اجتماعی بکندی انجام می شده، برای یک جنگ و انقلاب و شورش ویا شکوفایی،  زمینه های تاریخی لازم است.  جهان در قرن 21 ، تغییرات و سرعت تحولات اقتصادی و اجتماعی دارد.  جوانان شاد و پرشور ایران براحتی میتوانند، واقعیتها را تشخیص بدهند.   ندانستن حقیقت و منتشر نکردن آنها ایران را در قرن 21 با خطرات جبران نا پذیری رو برو می کند.  از تاریخمان بدرستی ندانیم نمیتوانیم پاسخ مناسبی به دشمنان و تجزیه طلبها، و یا پرت و پلاهای گویندها و تلویزیونهای وابسته به دشمن و استعمار بدهیم، و این خیلی مهمه.  کم و بیش مطلب بعهده خودتان، ایرانی پیروز است. 

 

ایرانی عزیز، بیا تاریخ شیرین کشور مان را از دروغهای دشمنان دروغگو پاک کنیم،  امیدوارم در  نشر و گسترش این وبلاگ با خوشی موفق باشید.  هم میهنان عزیزی، که این وبلاگ را در پیوند قرار داده اند، و یا تمایل به پیوند دارند، بگویند تا یار هم باشیم،  با سپاس ، مهر افزون.   

 

عزیزی نظر نوشته ، اگر اسکندر مقدونی نبوده پس آریو برزن با آنهمه دلاوری هایش را چگونه گوییم؟.. عزیزان // از بعد از اسلام در ایران نزدیک به 50 سلسله و حکومت بودند، و اینها دائم با هم جنگ داشتند، و چه بسیار و غیر قابل شمارش دلاوران از طرفین که ایرانی بودند، و حتی در باره این دلاوران وطن پرست کتابها نوشته و فیلمها ساخته اند.  قبل از اسلام هم این وضع به نوعی تا عمق تاریخ بوده . رشد فکری و اجتماعی و اختلاف طبقاتی همیشه تحولات می آورد و جنگ، امید است روزی بشر بتواند بدون جنگ مسائلش را حل کند.   وبلاگ انوش راوید،  اسکندر مقدونی  و همچنین تعریف های دشمنان از او و شکست ایرانیان را دروغ می داند. بنا به فکر و تحلیل بسیاری از اساتید ایرانی اسکندر اشکانی و موسس اشکانیان بوده.  بنظر من ابتدا همگان باید از نظر ذهنی و روحی دروغهای تاریخ را یک مسئله بدانند و مورد تحلیل اولیه قرار دهند، تا راه تحقیق و یافتن واقعیت را بیابند. کمی زمان میبره.  

 

عزیزانی نوشته اند چرا فردوسی از اسکندر نام برده ولی از شاهان هخامنشی نام نبرده. عزیزان فاصله  مکانی و زمانی و دانش آنزمان را حساب کنید، اسکندر اسکانی یا اشکندر اشکوری، سر سلسله اشکانیان بوده و از اهالی خراسان بزرگ و شاهان هخامنشی از پارس و در تاریخی دور تر.  بیشتر اطلاعات و دانش فردوسی از خراسان بزرگ است.  رمالهای دوره گرد که خود را طبیب می نامیدند از بیزانس یا قسطنطنیه به تمام ایران می آمدند و خود را رومی و یونانی معرفی می کردند تا بیشتر استقبال شوند و اینها کم و بیش اطلاعات تاریخی و پزشکی و غیره داشتند و مهمان بزرگان میشدند و تبادل دانش می کردند.  تا قبل از پیدایش وگسترش استفاده از کاغذ دانش سطی وزبانی بود.  یک مثال دیگر مثل این می ماند که بگوییم چرا در تاریخ مراکش یا موریتانی نامی از تاریخ عمان یا یمن نیست مگر همه به عربی نوشته نشده اند، و در یک زمان زیر سلطه خلفای دو یا سه سلسله بودند.  تاریخ را با دید جامعه شناسی تاریخی نگریسته و خواند نه تاریخ داستانی.  وهمچنین با بینش دمکراسی تمام موضوعات را بررسی کرد، که در غیر اینصورت اسیر ترفندهای دشمنان ایران میشویم. 

 

تخت جمشید  و سیوند

 در تصاویر حکاکی شده، بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست. هیچکس سوار بر اسب نیست. هیچکس را در حال تعظیم نمیبینید. هیچکس سر افکنده و شکست خورده نیست، هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست، و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد. از افتخارهای ایرانیان این است که هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است. در بین صدها پیکره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یک تصویر برهنه و عریان وجود ندارد، برای ایرانیان عزیز بگو تا یادمون بمونه چی بودیم. در صد سال گذشته تخت جمشید، و اطراف آنرا کاملا گشته، و کاوشهایی توسط گروه های مختلف باستان شناسی صورت گرفته،  و  پرس پلیس  دروغی پیدا نشده است. دشمنان خواسته اند از ایرانیان روی کاغذ انتقام بگیرند، این شهر خیالی را ساخته اند، که پاسخ به آتش زدن آتن را بگیرند، و  با حماقت بعضی تاریخیهای ما تو این یکی دو قرن موفق بودند.  جایی که شهر نبوده، پایتخت  هخامنشیان  هم نبوده است.  چون  پایتخت نبوده  ارگ یا کوی شاهی هم نداشته، که دورش سه ردیف دیوار بلند ساخته باشند.  این دروغها را هم نیافتند.

 

شکوه تخت جمشید یا تخت گاه هیچکس را بخوانید.

 

 یونانی ها در تخت جمشید اسیران کدام جنگ بودند، و چگونه اسکندر در گرما گرم جنگ به آنها  لباس بخشید، و کلی  دروغ  دیگه.  کدام  احمق است  آنهمه دروغ در باره غنائم و حمل آنها را باور کند. آتش سوزی  در تخت جمشید  به دست  اسکندر، و یا هر کس دیگر دروغ بسیار بزرگ است. آن نویسندهای  بیسواد، که قرنها بعد  کتاب پیروزی مقدونیها را نوشته اند، از تخت جمشید  شناخت نداشتند، و نوشته اند که بیشتر قصر از چوب سدر  بوده که  درست نیست، تخت جمشید  را در سنگ، و روی سنگ و با سنگ ساخته  بودند، و آتش سوزی دروغ است، و از نظر علمی  کاملا رد میشود.  سنگ آهک کربنات کلسیوم caco3   است که زیر فشار یک آتمسفر، در گرمای 894 درجه با گرفتن 391 کالری گرما، هر گرم، میپزد و به 44 درصد co2  و  56 درصد  cao  تجزیه میشود. گاز    co2به هوا میرود و آهک زنده  cao  میماند. آهک زنده با آب ترکیب شده، آهک شفته ca(oh)2  میشود، و 280 کالری گرما از هر گرم آزاد میگردد. بعضی از البسه و فرش و اشیاع  یافته شده درتخت جمشید، متعلق به آن دوره نمی باشد، و از نظر علمی غیر ممکن است، در طول تاریخ  چند صد  سال  گذشته ، عشایر و  چوپانان از آن مکان  استفاده  میکردند، و برای امورشان آتش اندک هم می افروختند، و این تعداد  اشیاء از نظر فنی  متعلق به  آنهاست.  جویندگان گنج در طول  زمان از این مکان را تا توانسته  برده اند.  دانستن تاریخ میتواند برایمان گنج باشد. بپرسید و  نظر بدهید. 

 

احمقها نوشته اند، که  پرس پولیس  پایتخت پارسیان را به غارت بردند، و آتش زدند.  پرس پولیس،  اسم من  در آوری  خودشان قرنها بعد از زمان  داریوش  است، مثل بقیه اسامی الکی دیگرشان.  تخت جمشید، نام امروزیست هنوز کسی نمی داند، درآن زمان  چه نام داشته، تا آینده علم بشری و تاریخی پیدا کند.  تخت جمشید آب نداشت که پایتخت باشد، یه رود کوچک سیوند از  10 ــ  12  کیلومتری آن  می گذرد، که  2500  سال  پیش عقلشان می رسید، که بروی این رود سد  نسازند، چون میدانستند، آب  در پهنای زیادی  گسترده میشود،  ودر گرما و خشکی، تبخیر بالا  آب باقیمانده شور میگردد، و نه قابل  کشاورزی و نه شرب میشود، فقط محیط زیست را خراب میکند.  تقریبا و بد تر از سد پانزده خرداد، که قبلا  داستانش را در روزنامه  نوشته ام.  در گذشته، تمام پایتختها را در کنار رودهای بزرگ و پر آب بنا می کردند.  تخت جمشید یک پرستشگاه نیمه تمام بود، در آن دوره و زمان از تمدن فکری بشری، مردم ایران بزرگ چیزی شبیه شاه پرست بودند، و این بنا نیز به این منظور و تقریبا، مشابه جا های دیگر ولی با عظمت بیشتری ساخت شده بود، و هرگز تکمیل نشد، و هـرگز غـارت و آتش نگرفته.  پیشرفت عقلی آدم ها باعث پیدایش دینهای اولیه شد، روشنفکران آنها پارتیان را آوردند.  و همین  تکامل  فکری تا امروز با  نوسانات  مختلف ادامه دارد، و تا آخر حیات بشری ادامه  خواهد داشت.   تکامل تاریخ اجتماعی در  اینجا.

 

 امروز مهمترین مسئله  رشد فکری  این است که،  درباره همه چیز فکر کنیم، فکر کنیم  این موضوع  چگونه است،  و آیا اقعیست؟  واقعیت چگونه  میتواند باشد؟  یا هر زرق و برق داری، و چرت و پرتی،  که  خارجیها و  دشمنان ایران  گفتن و نوشتن درست است؟،  به کتابهای درسی  نوشتم این اسکندر دروغه، میگویند، غیر از این که نوشته اند چیزی  نمی دانیم!  آیا  آنها به این دروغها  شک دارند، و مطرح  میکنند و واقعی جا می زنند؟ آیا آنها می خواهند، کسی به واقعیت اسکندر فکر نکند؟،  آیا می خواهند توانایی فکر کردن به دروغهای تاریخ و اسکندر ها  را سلب کنند؟.  در انجیل کلمه ای درباره تخت جمشید نیست، در حالی که این کتاب اطلاعات زیادی درباره سایر بناها امپراطوری ایران و شهرهای شوش و همدان و غیره نوشته است.  در هیچ یک از اسناد بابلیان، آشوریان، فنیقیان، اشاره ای بدان نیست.  کته زیاس  که بیست و چهار سال در دربار ایران زندگی می کرد نامی از آن به میان نمی آورد.  این مقدس ترین مکان در ایران بوده، با وضعی انحصاری برای مذهبی انحصاری و در حالت نامرئی در برابر آلودگی بیگانگان.  دشمنان ایران بسیار علاقه دارند بگویند تخت جمشید کاملا ساخته شده و دایر و آباد بوده،  تکه پارچه و کاسه و کوزه ای هم بهانه آن کرده اند، این احمقها می گویند این کاخ بیش از ده هکتار وسعت دارد ولی آنچه اشیا بدست آمده در حد معقول تاریخی، و فقط به اندازه یک اطاق ریاست کارگران و چند اطاق کارگران زمان کار بوده.  کتاب راهنمای مستند تخت جمشید از علیرضا شاهپور شهبازی را ببینید بخوبی از عکسهای موجود نیمه ساز بودن پیداست ولی این محقق بزرگ ایرانی اشتباه رفته است.

درک این مسئله خیلی ساده ا ست. از قدیم شنیده ایم دروغ هر چی بزرگتر باشه باورپذیرتره

این دروغ نویسا یا چاخان گوها یا خالی بندها، میگویند اسکندر و چنگیزشان قبر ندارند! چون، خیلی مهم بودند!، ما میدانیم همه شاه ها و حاکمان و همه،  قبری دارند، غیر از سه  نفر اسکندر و چنگیز و هیتلر، یه چیزایی از هیتلر پیدا کردند ولی از آن دو تا چیزی نیست چون دروغند.

 

هرکول آسوده بخواب دروغگوها بیدارند

 

هم میهن عزیزی نظر گذاشته، اگر اسکندر به ایران حمله نکرده،  پس مجسمه هرکول در بیستون کار کیست؟.  با سپاسگزاری از ایشان بدلیل اهمیتی که برای تاریخ ایران قائلند، در جواب گفتم، که این مجسمه کنار جاده و در سطح پائین، و  وضعیت ضعیفی می باشد، و کار اسرا در نزدیکیهای همان دوران می باشد،  و بزودی به آن می پردازم، اگر کار لشکر فاتح اسکندر بود، در سطحی بالا و بصورت واقعی هرکول می ساختند، و همچنین نقش و نگارها و کتیبه های ایلامی را، که در زیر کتیبه ساسانی قرار دارد، و همچنین بقیه نقش و نگار ها و کتیبه ها را در همه جا با پتک خراب می کردند.  این گرامی مجدد اظهار داشتند که کتیبه ها در جایی غیر قابل دستیابی است.

 

    اگر لشکر فاتحی که می توانسته کارهای خارق العاده انجام دهد، چند روزه پلهای بزرگ بسازد، و غیره، پس نباید برایش کار مشکلی باشد تا آن بالا برود و کتیبه ها را نابود کند.  در تاریخ یونان می خوانیم که در همین دو  سه سا ل قبل از اسکندر، دولت شهر های یونان در جنگ به تخریب نگارهای یکدیگر می پرداختند، و این ویرانی ها برایشان اهمیت داشت، آنهایی که از اسکند مقدونی می گویند تاریخ یونان وروم را هم بخوانند. حتی اگر در چند جا سکه های یونانی پیدا میشود، این دلیل به فتح وجنگ نیست، تجارت بوده و پنهان کاریهای مالی که امروز هم هست، هر چند باز نباید چشم و گوش بسته پذیرفت، بلکه اصالت آنرا به زیر سئوال برد. مثلا  دو هزار سا ل دیگر بگویند، یکصد هواپیمای میگ عراقی در فرودگاهای ایران پیدا شد، بنا بر این تمام ایران اشغال شده بود. درصورتیکه این هواپیماها و جنگ دو مقوله جدا از یکدیگرند. یا بگویند اینهمه دلار آمریکایی دست مردم ایران است، پس آمریکا هر دو کشور را اشغال نظامی کرده بود.  حال نگوید اسیر که مجسمه نمی ساخت، باید با دانش تاریخی تحقیق کرد و واقعیت را جویا شد، نه هر نوشته داستانی دشمن را پذیرفت.  نظر بدهید و بپرسید.  

 

افشای جنگهای دروغی و احمقانه

احمقهایی که علیه ایران دروغ نوشته اند، و بد تر از آنها کسانی که باور دارند.  نوشته اند،  که اسکندر با  سی هزار پیاده و هفت هزار سوار، از تنگه هلس پونت، داردانل امروزی، گذشت ودر کناره آسیای کوچک و پس از گذشتن از رودخانه تند و پر آب و گود و با دیواره های بلند، گرانیک،  با داریوش سوم جنگید. رودخانه گرانیک که امروزه، بیغا چای نام داره، کوچک وکم آب وبدون دیواره و کم عمق است.  دروغگوها خجالت نکشید، تا احمق هست که باور کند دروغ بگویید،  کناره این رودخانه گنجایش آرایش جنگی حدود 150 هزار نیرو را ندارد.  اگه باور ندارید بروید ببینید.  دروغ نویسها میخواستند،  شوش پایتخت دو هزار ساله ایلامی، و دویست ساله هخامنشی  را کوچک و نا چیز کنند،  و تخت جمشید شکوهمند را پایتخت ایران بشناسانند، و دروغی بدست اسکندر به آتش بکشند.  5 یا 6 قرن بعد که این دروغ را مینوشتند، دیگر دین قدیمی هخامنشیان نبود، و تخت جمشید متروکه بوده. آنها از فواصل راه ها و جاده ها و مسیر ها خبر نداشتند، و هر چه از اینها  نوشته اند،  چرت و پرت والکیست،  و این براحتی قابل درک است هر که نفهمه واقعا که....  نوشته اند که 600 هزار لشکر داریوش 5 روزه، از روی پلهای ساخته شده فرات عبور کردند، کمی فکر کنید، 600 هزارش دروغه، 5 روزش دروغه پلش هم دروغه، در این دوره زمانه درک این مسئله خیلی ساده است.  از قدیم شنیده ایم دروغ هر چی بزرگتر باشه .........

 

سفر جنگی اسکندر مقدونی به ایران، و هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ، مهندس احمد حامی.  جستاری نو در شناخت اسکندر مقدونی ، پوران فرخزا د.  مقالات کنگره سال 1354 تهران، چهار صد کارشناس و پژوهشگر تاریخ نظامی ارتشهای جهان. چاپ شده در مجلات دانشمند و ارتش همان سا ل.  آثار الباقی و اسکندر و دارا، اصلان غفاری و تحقیقات استاد فضلالله حقیق، و اساتید محترم دیگر.   آیا مارکوپلو به چین رسیده، خانم فرانس وود از انگلستان .  جهان گردان جاده ابریشم، پیتر هوبکینز از آمریکا .  مجموع مقالات و تحقیقات، ج ــ ساندرز از آمریکا.

 

  بسیاری از مطالب تحقیقات شخصی می باشد و در صورت تقاضای تاریخ دان ها مشروح آنها خصوصی تقدیم می شود.  همچنین بزودی بسیاری منابع و اسناد مهم و تاریخی ذکر می کنم،  غیر از این همه تحقیق خیلی چیز ها، مثل جنگهای مسخره که بی معنی هستند، و آتش زدن تخت جمشید که براحتی و در بازدید متوجه میشویم، آتش در کار نبوده و شهری هم  نبوده، تعریفش ذکر شده، مگر ما ایرانی ها چقدر سا ده ایم که..... ،  چی بگم. امید است روزی فرا برسد، علاقه مندان به تاریخ ایران عزیز خودشان، و بدور از نفوذ های مختلف و با دیدی واقعی از مراکز تاریخ بازدید کنند، و گزارشات علمی بدهند.

 

رفتن  اسکندر خیتی  از  تخت جمشید  به  دامغان

 

نوشته اند  اسکندرشان از  تخت جمشید به  همدان رفت، این دروغ هـم بررسی  میکنیم،  برای رفتن از تخت جمشید به همدان، باید از اصفهان می گذشتند، در هیچ اسکندر نامه ای از این  شهر باستانی  و مردم  دلیرش نامی  برده نشده. هرگز نمی توانستند،  بدون گذشتن از این  شهر به  همدان  بروند هر کس  بگوید، دیگه  واقعا احمقه،  از اصفهان تا  نجف آباد  به  درازای  سی کیلومتر، باغ  و سبزی  کاریست. این  باغ  بزرگ، برای ایستادگی  در برابر یورش  سپاهیان دشمن، و جلوگیری از گذر کردن آنها، سنگر بسیار خوبیست. پس  آن  نویسندها  بی سواد تر از آن بودند، که این  شهر هم روی کاغذ به خاک و خون  بکشانند. آنها از شهر های دیگر راه  اصفهان  نامی  نبردند،  مانند  گلپایگان، گر با یگان ،  گر= سنگ+ بای= بغ= ایزد+ گان،  بروجرد، ملایر، فقط یه اسم پرت وپلای من در آری نوشتن، که به هیچ  یک از اسامی شهر های ایرانی  شبیه نیست.  از اصفهان  به لرستان به همدان  480 کیلومتر راه  است.  بیشتراین راه  از کوهستانی  سخت می گذرد، نزدیک  به 200 کیلومتر این راه  بیش از، دو هزار متر بلندی  دارد، و از بلند ترین راهای  جهان است، و از دامنه  اشترانکوه می گذرد و در زمستان، برف سنگین دارد، راه لرستان به همدان هم از کوهستا نی پر برف میگذرد، و سختترین  راه هاست،  و  وای، به جنگجویی مردم دلیرش که در تاریخ هیچ مهاجمی از اونجا نتوانسته  رد شود، حتی   داخلی ها. میگویند  دروغ  هر چی  بزرگتر باشه  باور کردنش راحت تره، همینه  دیگه اونا  میگویند واحمقها  باور می کنند. از  تخت جمشید به  اصفهان، وبه  همدان و به  ری وبه  دامغان، 1600 کیلومتر است، پس حساب  کنید دروغ هارو یا شاید هم با قطار برقی  ژاپنی  رفتند، که تو داستانشان این مسافتها و زمانها رو اینقدر عوضی نوشتند.  ابوریحان  بیرونی در آثار باقیه،  نوشته، که داریوش سوم در نزدیکی اربیل به  دست فرمانده پاسدارانش  کشته شده.  در آن زمان او چیزی از اسکندر دروغی  مقدونی  نمی دانست، واقعیت همان اشکانیان  است.  هالیود میگوید جنگ همینه که میسازیم، آیا  جنگهای  تاریخی را  دیده اید؟.  

 

اسکندر دروغی  مقدونی  در  راه  گرگان

اگر اسکندر نامه  نویسان،  دروغـنویسی  و گنده گویی  و لاف زنی  کرده اند،  روش نویسندگیشان  بوده، واز درون ایران  کمترین آگاهی نداشتند، اما آن عده دشمن خارجی و خائن و احمق داخلی که می دانند، و می گویند ومی نویسند، فکر کنید دلیلش چیست؟ اسکندر را از  دامغان به  گرگان  میبرند، کلیه  نامهای عوضی  مکانهای  اشتباه،  کار های عجیب و غریب، مردمان  و قبایلی که هر گز وجو د نداشته اند،  فاصلها و راه های الکی،  یه  نقشه  جلویتان  بگذارید،  و  ببینید  و  متوجه  میشود  چه   کلاهی   سرمان  گذارده اند،  فقط  برای  دشمنی  و عقده.  واقعا بیندیشید چرا برای ما دروغ بافتند و تا کی ادامه داره؟. 

 

  یه  دروغ  دیگه  کاغذی اسکندر نامه نویسان  روی کاغذ،  در بند پارس،  ساخته و آنرا  به دست  اسکندر گشودن تا  انتقام  شکست خوردن  یونانیها را در، تنگ  ترمو بیل ، از ایرانیان گرفته باشند، وگرنه  در راه  شوش به  تخت جمشید  چنین تنگه ای نیست.  و باستان شناسان ایرانی  و انگلیسی، در صد سا ل  گذشته که در پی  این تنگه، چه برای  گنج  و یا علم باستان شناسی گشته اند،  منجمله خودم، یک چیز هم نیست که نیست و پیدا نکرده اند و نشده،  کتابهای نوشته شده این  کاوش  موجود است.  بسیاری از محققین  محترم  نوشته اند  پارسیان  یا  فارسها، ولی من این  لغت را  عمومی تر، مینویسم،   ایرانی  یا  ایرانیان  چون این  نام کشور و سرزمین همه  مردمان  جغرافیای  وسیعی میباشد، که همگی  نوروز باستانی  دارند،  و همگی، با هم و بطور مشترک  در طول  تاریخ  ایران  را پاس داشتند و بودند و هستند.  دشمنان ایران  نشناس، قهرمانان دروغی ساختند  و احمقها  نیز الکی  به آنها افتخار میکنند، چوپانی دروغی  تو زمستان  لرستان، با اون  برف  سنگین و سرمای  شدید، ساختند و نگفتن چه  جوری آنهمه لشکر دو طرف آنجا زنده  ماندند، و در عین حال و همان جا جنگل  حاره ساختند،  و خیلی  پرت وپلا های  دیگه نوشتند. آنها  دشمن  ایران بودند،  ولی  این  مثلاً  تاریخ   دانهای ایرانی  چرا  می گویند، و این  چرتها را  تکرار میکنند، اگر نا آگاه بودید،  بعد از این وبلاگ بخود آیید.

 

جنگهای تاریخی را واقعی  و در همان تاریخ  تجسم کنید، نه آن گونه که هالیود می خواهد.

دشمنان احمق و بی سواد  

 > 1700 ــ 1800 ، سال  پیش  اسکندر نامه نویسان  بیسواد تر از آن بودند، که بتوانند، داستان دروغیشان را بهتر و باورمندانه تر بنویسند، و احمقتر، دشمنان تاریخ ایرانند،  که این  چرت و پرتها  را به جای  تاریخ ما  می گویند و مینویسند.  پاتلا   که در فارسی  پای تپه است،  در نزدیکی  تنگ بوان است، در داستانشان به مصب رودخانه  سند برده اند، تا برای رفتن اسکندر به  هندوستان مدرک بتراشند.  رود تانا ایس،  میان اروپا و آسیا بوده که رود دن امروزیست، در آن  داستان کذایی  به شمال افغانستان برده و  جای بلخ گذاشته اند، تا اسکندر را به هندوستان برسانند،  نوشته اند  اسکندر و سپاهش از بلخ بسوی سغدیا راه افتادند، و به بیابانهای بی آب و علف رسیدند، وکلی سختی و بد بختی کشیدن تا مثلا شجاعتشان را بنویسند.  این هم افسانه است، شهر بلخ کنار رود پر آب بلخاب قرار دارد، و تا 350 کیلومتری آن همه طرف آبادیست، نه بیابان  بی آب و علف،  به راحتی در نقشه ببینید.  رود اوکسوز، آنهم  آمو دریا نیست، بعلت  ندانستن جغرافیا، اینهمه  پرتو پلا  نوشته اند، و دشمنان احمق ایران زمین آنرا باور دارند،  وکینه توزانه  دائم تکرار می کنند.  بکچوس، یونانی شده  بغ است که بک، بگ، بی، بای، هم گفته میشود، پیشنام ایزد مهر است، بغ مهر.  آئین مهر در زمان  اشکانیان  گسترش یافت، و به  یونان و روم رفت، در زمان اسکندر  شناخته شده نبود،  ولی پانصد سال بعد  اسکندر نامه نویسان  می دانستند.  چون  دشمن  دین و آئین  ایرانیان  بودند، مثل  هم  اکنون  که دشمنند. 

 

   دروازه کاسپین که آن را سر  دره خوار دانسته اند، نیست، دربند خزر شهریست میان باکو و ما خاج قلعه. گاهی برای  توجیه داستانشان، دروغ  نوشته اند. رود عارابیوس، که نوشته اند، اسکندر و سپاهش، در کشور هندوستان از آن گذر کرده اند، شط العرب امروزیست، و آنچه هندوستانی نوشته اند، خوزستان است.  اریتیان، سرزمین مردم اور، شهری بنام مقجر، در کشور عراق است نه هندوستان. عارابیت، بیت مردم عرب، در جنوب  عراق است، نه مصب رود  سند پاکستان.  دوستکامی، که در این داستان کذایی دوستکانی نوشته اند، شرابدان مهریان بوده و اکنون در سوگواریها، در آن آب یا شربت می ریزند، در زمان اسکندر نمی شناختند، ولی 500 سال بعد، در زمان اشکانیان شناخته شده بود. آتروپات، آذرپاد، واژه زمان ساسانیان است و در زمان هخامنشیان آنرا  نمی شناختند، چون زرتشتی نبودند.  آتروپاد  یا  آذرپاد، نگهبان  آتش بوده است.  امروز  پاد  را  بد گویند، مانند، سپهبد، ارتشبد.   این هم نشانه  آنست که اسکندر نامه ها  چند سده پس از اسکندر نوشته  شده اند. آذر بایجان، دگر گون شده آتروپاتان نیست. آذر بایجان یا آذر بیجان، از سه  پاره  ساخته  شده، آذر = آتش + بای = بی = بغ = ایزد + گان = جا = آذر با یجان = جایگاه آتش ایزدی.

مینویسند، سپاه اسکندر در راه رفت و برگشت، به سغدیان  با مردمی نیرومند، به نام مماسن ها در افتادند. ممسن = بزرگ بزرگان = مه و مس= بزرگ + ان .  غرب استان فارس ایران، این کجایش در بلخ وشمال افغانستان است.  نوشته اند، اسکندر به شهر نیسا نزدیک رود سند رسید، و شهر نیسا را میان بیستون وهمدان آدرس میدهند.  نسا، نخستین پایتخت اشکانیان نزدیکی عشق آباد، ترکمنستان بود، و آئین مهر از آنجا گسترش یافت، که به آئین نسا یا نسارا شناخته شد.  یا نصا یا نصارای دوره های  بعد، مثل یلدا و اعیاد  و مراسم ادیان دیگر.  نبرزن، نبرز یا شکست ناپذیر، پسنام  مهر است، که در زبان کردی نبز گفته میشود.  آئین مهر در زمان اشکانیان به امپراتوری روم رفت، و دین همه گانی شد.  رومیان واژه ایرانی نبرز را برای پسنام مهر بکار می بردند، در چندین، از صد ها مهرابه تاریخی بجا مانده  امپراتوری روم،  دیوار  نوشته و کنده کاری شده.  این نیز  میرساند این داستان دروغی چند  صده پس  از اسکندر  نوشته شده.  پاگانیسم، کوسیان، یا کاسیها یا کاسپین ها، چون میخواستند اسکندر همه را شکست داده باشد، 800 سال از حکومتشان گذشته بود، که احمقهای نادان با  اسکندر کذائیشان آنان را هم شکست  دادند، چه  بیسوادند کسانیکه امروزه این  چرتها را  تاریخ میدانند.  شهر صد دروازه، دامغان یا اطراف آن نیست، آبش کجا بود، تا صد دروازه داشته باشد. گروهای مختلف باستان شناسان سا لها همه اون اطراف را گشته اند، شهر یه دروازه هم نیافتن!  گنده گویی کردن تا آقا شازده چاخانی را مهم کنند،  گرفتید یا از سادگی ها متوجه نشدید!!.

 

رود آراکس، که بجای کر دروغ نویسی  کرده اند، ارس میباشد،  کم داشتند  دیگه! تخت جمشید،  آب  نداشته که  شهر و پایتخت باشد، تا خزانه  داشته باشد.  میتراسن، از نام  بغ مهر گرفته شده، که در هندوستان  و امپراتوری روم  میترا نام داشت، و در زمان اسکندر در یونان شناخته  شده نبود.  ای دشمنان  اینهمه  مدرک. دروغ پردازان اسکندر مقدونی، که  جغرافی نمی دانستند و سواد هم نداشتند،  برای بالا بردن  مردم  کوچک و بینوای یونان،  داستان های دروغی مثل  الکساندرس، مینوشتند، ولی با کلی غلط و اشتباه، احمقها نمی دانستند، که دو هزار سال بعد  انوش راوید  مچشونو میگرد.  همه کشور ها و مردمی را  که در جهان  آنروز نام و نشانی  داشتند،  به دست اسکندر بر انداختند.  هرچی هم  توانستند گزافه گویی و گنده گویی کردند، که براحتی قابل درک است، هر کی اینها رو نفهمه، والا دیگه  بگم چیه.  صد ها نام دروغی  خیال بافی کردن، که هرگز و هیچ اصالت ایرانی  و هندی  ندارد،  و کاملا آشکار است. 

 

عقده و حقارت در دروغ ظاهر می شود

این نمونه گفتار در رفتار از سربازان مقدونی نشان می دهد که سپاهی غارت گر نمی تواند راه های طولانی برود و جنگ های بزرگ انجام دهد،  هر آدم عاقلی متوجه می شود که دروغ است.  این دروغها از عقده و حقارت است.  در 500 سال گذشته صهیونیسم و استعمار آنها را دانسته و بزرگ کرده اند تا اهداف شوم خود را پیش ببرند،  و دشمنان احمق هم تکرار کرده اند. 

 

تاریخ نویسان اسکندر نمونه هایی از رفتار سربازان مقدونی با پیکره ها را چنین بازگو کرده اند:  ((.....بنابراین وقتی که مقدونیها به امر اسکندر مشغول غارت شدند،  در میان خود آنها نفاق افتاد،  زیرا هرکس دشمن کسی می شد که غنیمتی بهتر به دست آورده بود و چون غنائم به قدری زیاد بود که نمی توانستند تمامی آن را بر گیرند،  ناچار غنائم را خوب و بد می کردند و بر سر چیزهای گرانبهایی منازعه بین مقدونیها در می گرفت، بنابر این لباس شاهی به دست چند نفر مقدونی پاره پاره می شد،  گلدانها و جامهای گرانبها را با تبر خرد می کردند،  پارچه های فاخر و زیبا را می دریدند،  در نتیجه چنین شد که چیزی بی عیب به دست سرباز مقدونی نیفتاد،  حتی مجسمه ها را شکستند و ظروف را خرد کردند.)) 

 

هلنیسم دروغ بزرگ استعمار و غرب را بخوانید.

در جایی دیگر پلوتارک چنین نوشته است:  ((...وقتی اسکندر به قصر تخت جمشید وارد شد،  دید مجسمه بزرگی از خشایارشا به واسطه ازدحام مقدونیها به زمین افتاده،  او ایستاد و مانند اینکه مجسمه مزبور ذی روح باشد،  خطاب به آن کرد و گفت:  آیا باید بگذرم و بگذارم تو به زمین افتاده باشی تا مجازات شوی در ازای اینکه به بونان لشکر کشیدی یا تو را به احترام آن روح بزرگ و صفات خوبی که داشتی بلند کنم؟  اسکندر این بگفت،  لختی در اندیشه فرو رفت و پس از آن بگذشت.))

 

عزیزی از دامغان زیبا، نظر گذاشته که چرا می گویی دامغان آب نداشته، که شهر صد دروازه باشد، چشمه علی 120 پارچه آبادی را آب می دهد. عزیزم تمام شهرهای و پایتختهای بزرگ باستانی کنار رودهای بزرگ بوده. امروزه هم این دامغان دوست داشتنی ما جمعیت نسبی پایینی دارد. 

 

 

  دوستی نظر گذاشته که پوران فرخزاد  در کتاب  جستاری نو در شناخت  اسکندر، در باره این  دروغ نوشته، که جنگ بین   پارتیان  و هخامنشیان بوده، از این  دوست متشکرم، همچنین مرحوم مهندس  احمد حامی  نیز کتابی تحت عنوان، اسکندر مقدونی بزرگترین دروغ  دارد، و همچنین، مقالات متعدد دیگری از عزیزان محقق در دست دارم، که از آنها در این وبلاگ استفاده می کنم.  ولی صرفا دروغ بودن اسکندر ملاک نیست،  تاریخ ما پر است از داستانهای دروغی که در کتابهای درسی ایران هم فروان است، و نیز  توسط مثلا  تاریخ  دانها در تلویزیونها و غیره گفته میشود.  مانند، مهاجرت  آریائیها، چنگیز و مغول، و قادسیه و بسیاری دیگر.  همانطور که بارها نوشته ام تاریخ یک علم است،  نه ادبیات،  اگر در طول  تاریخ، چند  صد سال و حتی  چند قرن از آن را نمی دانیم،  نیازی نیست با داستانها فضای خالی را پر نماییم، می بایست جایش را نظریه بگذاریم و به گردونه یاد گیری بسپاریم تا محققان و علم بشری  آنرا پیدا کند،  گفتن  و نوشتن  دروغ کار بسیار غلطی است.  به  تعدادی از مناطق تاریخی  سفر کرده ام،  و گزارشاتی  در نشریات  چاپ کردم، وبه مرور  در این وبلاگ مینویسم.  سعی میکنم کسانیکه دروغها را بجای تاریخ قبول دارند، بخود آیند  و اگر در مطالب چند بار تکرار شده، دشمنان احمق  و تا 40 بار تکرار میشود، جهت این است که آن عده دروغ پرستان بخود آیند، به یاد ضرب المثل، که غلامی در بازار ارزان بود علت را  جویا  شدند، گفتند،   که باید 40 بار به این غلام  پرید،  یا 40 بار فحش و ناسزا گفت  تا این برده  بخود آید.

 

عزیزی ضمن خرسندی از این وبلاگ نظر گذارده که فیلم 300 بر اساس داستان فلان نبرد است، و خواسته مرا از اشتباه در بیاورد. اگر با دقت مطالعه شود اشتباهی نیست. خط وبلاگ افشای دروغهای تاریخی است، و همچنین اندکی و اندکی از دلایل پیدایش این تاریخها، و دروغها را با زبانی ساده ذکر کرده ام، از انسان اولیه تا مهاجرت و تمدن ابتدایی و شکل گیری جوامع، و دشمنان دیروز و امروز وغیره.... حرکت برداشت دروغها از تاریخ ایران، وسیع می باشد و نمیتواند کار و فکر یک نفر را شامل گردد، و قبلاً هم نوشته ام این وبلاگ جهت این است که بیاندیشیم واقعیت چه بوده، و نفوذ دشمن خارجی در شکل گیری تاریخ و تمدن ما در زمانهای مختلف چقدر بوده است. هرملتی بر اساس دانش و بینش از سوابق تاریخی و تکامل اجتماعی خودش حرکت می کند، در تاریخ نیک.  هم میهن عزیز دیگری نوشته که شاید یونانیان کار آزموده تر بودند، و جنگ را بردند. من جای دیگر نوشته ام تاریخ یونان را با دیدی نو بخوانیم، دور مدیترانه شرقی از آن کشور بود، که ما یونان می نامیم و شامل استانها و دولت شهرهای خودمختاری چون یونان، اسپارت، هلن، گریس، مقدونیه و غیره بود که در مدت کمی از شدت ضعف نظامی و فرهنگی، به چند جزیره و شبه جزیره امروزی جمع و جور شده که ما میگوییم یونان، و خودشان هلن و اروپائیان گریس، و چند صد سال هم مستعمره عثمانی بوده. چرا در تاریخها و کتیبه های ایرانی که برایمان مانده ویا ترجمه کرده اند، هر گز نامهای هلن و گریس نیست، مگر خشایار شاه این دو ولایت را نگرفته بود. نقش روم و روم شرقی و غیره چقدر بوده و هزاران موضوع دیگر که باید، همه و همه، دست به دست هم دهیم و با نگاه واقعی، و عادلانه ایرانی ببینیم چه بوده. ما ایرانی هستیم و میتوانیم. 

 

 هم میهن عزیزی  می گویند، می دانم هردوت درغگوست ولی. . . ! !. عزیزان دروغگو دروغگوست پس دیگر برای چه می خواهید به خود بقبولانید که اندکی از دروغهایش را باور کنید.  اگر کسی به شما دروغ بگوید و یا با دروغگویی جنسی را گران و یا تقلبی بشما بفروشد برای بار دیگری بنزد او می روید؟   کسی برود و باورش دارد خوب کم دارد.

 

گرامی دیگری می گوید،  شاه اسماعیل هم پانزده ساله بود و افراد پانزده ساله و بیست ساله در گذشته می توانستند مهم باشند.  عزیزان این توجیهات را که دشمنان برای اسکندر مقدونی نوشته اند من هم در نوجوانی خواندم و حتی گول این گفته ها را می خوردم و باور می داشتم.  شاه اسماعیل نتیجه تلاش چهارصد ساله ایرانیان برای شیعه بوده و شاه اسماعیل ثمره این حرکت ملی در مملکت خودش و با مردم خودش و راهبری ریش سفیدان ایرانی همراهش و در اندازه و حرکتی واقع بینانه می باشد.  که این  داستانی جدا گانه  دارد.  در این باره تحقیقات کمی صورت گرفته و دلیل آن دروغ حمله مغول و در هم ریختن تاریخ واقعی ایران می باشد،  که در آیند بیشتر به آن می پردازم.  و این را هم بگویم،  گذشته ها از افراد پانزده ساله در ارتش ها استفاده می شد و حتی در جنگ ایران و عراق هم  سیزده ساله ها فداکاری های بسیاری کردند ولی آیا در آن سنین مهمتر از یک سرباز شدند؟  امروزه با وجود امکانات وسیع آموزشی و زیستی قدرت فکری و حتی بدنی نوجوانان بسیار بیشتر از گذشته می باشد با نگاهی به نوجوانان در سرزمینهای و کشور های عقب مانده طبیعی یا استعماری متوجه این موضوع میشویم.  یکی از مسائل مهم این است که ایران را در طول تاریخ واقعی ببینیم بطور خلاصه یکبار دیگر تکرار می کنم قبل از صفویه ایران بزرگ یعنی سرزمین فعلی و تمامی ایران باستانی حدود بیست ملیون جمعیت داشته و نود درصد در روستاها و عشایر مهاجر بودند و نود درصد بی سواد بوده و شاهان و حاکمان در حد و اندازه مردم عادی زندگی می کردند،  مردم یکی بودند و مرز و ملیت نمی دانستند چیست،  ولی اسیر فکری طایفه و دینشان بودند.   با این وجود از اروپا پنجاه ملیونی  روزگار خودش بسیار جلو تر بوده و آثار علمی و مکانی زیادی برای اثبات باقی مانده.   از زمان صفویه پیدایش بورژوازی اولیه و استعمار زندگی رنگ و شکل دیگری گرفت و می بینیم شاهان و حاکمان از مردم جدا شده و کاخها و کوخها پیدا شدند که آثار تاریخی بسیاری از آنها مانده است.  یک سئوال،  خود را بجای یک نفر در زمان هخامنشیان بنگرید:  آیا در مقابل دشمن خارجی ایستادگی می کردید و یا مرام و دین نوین ملی را که توسط اشکانیان هم میهن دیگری آورده شده بود قبول می کردید؟   کمی پیچیدگی دارد، ولی تفکر می طلبد و پاسخ ساده می باشد. 

 

پاره ای از مورخان خارجی در دالان های تاریک هزاره ها با نیرنگ تاریخ را وارونه جلوه داده اند. اما بوده اند مورخانی که واقعیت ها را بر ملا کرده اند. در فراز و نشیب بیش از هفت هزار سال تاریخ ایران در مقاطع حساسی که دشمنان به منافع ملی چشم طمع داشته اند این ملت با هر باور و مرام متحد شده و به دیده تنفر به اجانب چشم دوخته است و این سنت ناب ایرانی در همه سده ها و هزاره ها در تمامی آثار مورخان موج می زند. شادروان دکتر احمد حامی با استفاده از نام ها و نشانه ها به جنبه هائی از گفته های مورخان در مورد اسکندر مقدونی پرداخته و برخی از آنها را بی ربط و از بیخ و بن دروغ پنداشته است. او در کتاب خود سفر جنگی اسکندر به درون ایران و هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ است راه هائی که گفته اند اسکندر و سپاهش از کرخه و کارون و شوش دانیال و کازرون و کلیه شهرها و نواحی امپراتوری ایران در نوردیده را مورد بررسی و پژوهش قرار داده و اعلام می کند که حتی آزمایشات خاک شناسی ای از دیوار و سنگ و ستون ساختمان های تخت جمشید نیز بعمل آورده تا از نظر معماری تحقیق دامنه داری کند. دکتر حامی می نویسد نام و نشانه و مکان و خط سیر مناطق مورد ادعای مورخان بی ربط و دروغ است. او همه جوانب نوشته های تاریخی مداحان اسکندر را در نظر گرفته و به همه راه ها و کوره راه هائی که این مورخان ادعا کرده اند اسکندر در ایران هخامنشی پیموده است خود سفر کرده و آنها را پس از ۲۳ قرن مورد مطالعه و پژوهش قرار داده است. شادروان دکتر حامی که معمار و سازنده جاده ها و پل های ایران در نیم قرن گذشته بود و به پدر جاده ها لقب دارد با غور در تاریخ و وضعیت جاده های کوهستانی و مال رو اعلام می کند که سپاه اسکندر را مردم خطه کهگیلویه و بویر احمد در تنگه بوان ممسنی با شکست سختی به سوی باختر رانده اند و هندی را که مورخان شیفته و ستایشگر اروپائی اسکندر به آن اشاره دارند هندیجان شهرکی در خطه خوزستان بوده است نه هندوستان. بنا به روایات مختلف بازگشت اسکندر از هند ابعاد گسترده ای داشته است و نظرات مختلفی در این راستا ابراز شده است. دکتر هوشنگ رهنما می نویسد:....اسکندر در بازگشت از هند مسیر دریائی بازرگانی را نیز مرور کرد یعنی از سواحل هند و سواحل خلیج فارس به بابل بازگشت و در آنجا درگذشت. دکتر باستانی پاریزی از زاویه دیگری اشاره مورخان به بازگشت اسکندر از هند را چنین نقل کرده است:.... اگر درست باشد این روایت که اسکندر مقدونی بعد از بازگشت از هند یک تصمیم بسیار مهم اتخاذ کرد و آن این بود که نه تنها خود با دختران داریوش سوم و سران سپاه ایران ازدواج کرد بل بسیاری از نزدیکان و دوستان و بالاخره سربازان خود را وادار کرد که یک ازدواج دسته جمعی و به تعبیر من یک نکاح جماعت انجام دهند و چنین شد و گویا در یک نوبت نزدیک ده هزار ازدواج صورت پذیرفت..... مورخین در مورد هدف اسکندر از این ازدواج ها نوشته اند که او قصد داشت فرهنگ یونانی را در شرق گسترش دهد. با در نظر گرفتن دیدگاه مورخان هنوز هم واقعیت های گذشته سرزمین ما در جاده های پر غبار تاریخ شفاف نیست. البته نظرات ضد و نقیض در تمامی زمینه های تاریخی و پژوهشی چهارگوشه جهان وجود دارد. پژوهشگران کشور چین نیز به دروغ هائی در گزارشات مارکوپولو سیاح و بازرگان دریانورد ایتالیائی در مورد چین اشاره کرده اند ... ادامه دارد


خلیج همیشه فارس من
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥  کلمات کلیدی: خلیج همیشه فارس ، کوروش بزرگ و شاهنشاهی پارس ، خسرو پرویز ، سنگ نبشته داریوش بزرگ در بیستون

٢۵ سده پیش شاهنشاهی پارس با تلاش کوروش بزرگ پایه گذاری شد و داریوش بزرگ مرزهای آنرا از باختر به کارتاژ (لیبی)، از خاور به هند، از شمال به مقدونیه و از نیمروز به فراکرانه های خلیج پارس رسانید. آری "شاهنشاهی و نه امپراتوری". بدین چم که بر خلاف امپراتوری که در آن یک تن به نام امپراتور بر همه سرزمین ها فرمان می راند و هیچگونه انبازی را در فرمانروایی خود بر نمی تافت به گواهی سنگ نبشته داریوش بزرگ در بیستون و سنگ نبشته های یافت شده از داریوش بزرگ و فرزندش خشیارشا در کانال سوئز مصر و سنگ نبشته خشیارشای بزرگ در کرانه دریاچه وان ترکیه، شاهان هخامنشی به همه سرزمین های زیر فرمان خود آزادی بخشیده بودند که آیین خود را دنبال کنند، خدایان خود را پرستش نمایند و شاهان محلی خود را داشته باشند اما پیرو شاهنشاهی پارس باشند و خود شاهان هخامنشی فرنام شاه شاهان گرفتند.

 

افزون بر آن، دشمنی آشکار یونانیان با ایرانیان بر هیچکس پوشیده نبوده و این مردمان همواره از هیچ تلاشی برای کوچک شماری و دروغ پردازی بر ضد پارسیان فروگذار نبوده اند اما برخی از ویژگی های انسانی ایرانیان چنان ارزشمند و آشکار بوده که فیلسوفان و مورخان یونانی همچون پلوتارک، گزنفون، آریان، استرابو و هرودوت ناگزیر زبان به راست گشوده اند که ایرانیان هرگز بر این باور نبودند که آیین، زبان، دین و هر آنچه را که ویژگی ایرانیان بود را به مردمان زیر فرمان خود بپذیرانند. این خود نشان بر آزاد منشی و آزاد اندیشی پارسیان دارد.

 

و اما خلیج پارس که نامش برگرفته از نام نخستین مردمانیست که از هزاران سال پیش بر کرانه های آن می زیسته اند، یعنی پارسیان،

اکنون برخی از کشور های پیرامون آن (هر چند به سختی می توان آنها را کشور نامید زیرا همگی به روش امیر نشین اداره می شوند) در تلاشند تا نامی دروغین بر آن بنهند.

یکی از کهنترین دستک هایی که به نام دریای پارس اشاره دارد گل نبشته ای می باشد که 27 سده پیش در شهر باستانی بابل نگاشته شده و اکنون در موزه برلین نگهداری می شود. در این گل نبشته 3 بار واژه دریای پارس به کار رفته است.

دستک دوم سنگ نبشته داریوش بزرگ در بیستون می باشد که 25 سده پیش به سه زبان پارسی باستان، بابلی و ایلامی کنده شده و آشکارا به دریای پارس و سرزمین های پیرامون آن اشاره دارد.

البته اگر بخواهم همه دستک هایی که در آنها واژه دریای پارس، خلیج پارس و خلیج فارس نگاشته شده را در اینجا یادآور شوم نیاز به چند ماه نگاشتن دارم و همینگونه چند ماه خواندن برای شما. پس با این پنداشت که شاید ذهنتان پذیرای واقعیتی به این آشکاری باشد به همین چند گواهی بسنده می کنم و از شما می خواهم اندیشه کنید که چگونه امیرنشین کوچکی به نام امارات متحده عربی که کمتر از 40 سال سن دارد و زمانی یکی از بیابانهای بی آب و علف ایران زمین به شمار می آمده و در زمان خسرو پرویز پادشاه نیرومند ساسانی (که شما او را کسری می نامید) به سبب بدی آب و هوا تبعیدگاه رانده شدگان از درگاه شاهنشاه بوده اکنون خواستار سروری بر سه جزیره همیشه ایرانیست و دیگر امیر نشینان تازی همچون سعودی ها، قطر و بحرین نیز به پیروی از این فرزند خوانده واژه دیگری به جای خلیج پارس به کار می برند.

آری نه تنها امیر نشین امارات متحده عربی بلکه دیگر سرزمین های تازی نیز کودکانی هستند که در دامن پر مهر ایرانیان به فرزندی پذیرفته شده و پشتیبانی شدند اما در دستان آلوده انگلستان این روباه پیر استعمار پرورش یافته و به فرزندانی ناشایست بدل گشتند و اکنون همچون عروسک های خیمه شب بازی در دستان این پیر نابکار رو در روی پدر خوانده بزرگوار خود ایستاده و خواستار جزایری هستند که جز ایرانیان هیچ قومی شایسته سروری بر آنها نیست و خواستار برگزیدن نامی دروغین برای خلیج پارس هستند که جز پارس هیچ نامی برازنده و زیبنده آن نیست.

پس ای تازیان آگاه باشید و به سرور خود انگلیس نیز بگویید اگر خواستار چیزی بیش از آنچه که دارید هستید باید چشم به راه مرگ پدر خوانده خود باشید به این امید که شاید پس از مرگ این پدر خوانده که همواره پشتیبان شما بوده و شما را از گرسنگی و تشنگی رهانیده چیزی به چنگ آورید که سزاوارش نیستید ...اما ... اما ... اما ...

ایران کنام شیران در ژرفنای تاریخ همواره زیر تاخت و تاز مردمانی ددمنش همچون مقدونیان، مغولان و شما تازیان بوده اما مردمانش در برابر هیچ یک از شما کرنش نکرده و هر بار همچون ققنوس از خاکستر سر برآورده و گردونه تاریخ را پیروزمندانه به سود خویش به جنبش واداشته اند زیرا که اهورامزدا خداوند یکتایی که هزاران سال پیش از آنکه شما تازیان از بیابان های سوزان و بی آب و علف عربستان پا فراتر نهاده و به گستره همیشه سبز ایران زمین پا نهید همواره نگاهبان ایران و ایرانیان بوده و خواهد بود. پس ای تازیان آرزوی مرگ ایران را به گور خواهید برد. پس هرگونه بد اندیشی را از خود دور کنید چونکه ما پارسیان به راه آیین خسرو پرویز شاه شاهان در برابر شما تازیان همواره تازیانه در دست داریم زیرا که شما پذیرای زبانی جز زبان زور نیستید. 

بد نیست بدانید که ما ایرانیان شما اعراب را همواره تازی می نامیم. تازیانه در زبان پارسی به چم شلاق می باشد و از آنجا که اعراب بیابانگرد در برخورد با ایرانیان در زمان خسرو پرویز شاه شاهان همواره تازیانه می خوردند از اینرو ما شما را تازی می نامیم.

 

از سوی یک شهروند عادی ایرانی    


← صفحه بعد